در سوره جن،جني كه علم كتاب مي دانست گفت كه به يك چشم به هم زدن تخت بلقيس را مي آورم ،اين علم كتاب چيست ؟

اين آيه در سوره جن نيست بلكه در سوره نمل است خداوند دو كتاب دارد كتاب شريعت وكتاب طبيعت و آن کسي که مي خواهد دراين وجود تصرف کند بايد ازاين دوعلم (علم شريعت وعلم طبيعت) داشته باشد .

اگر آزر پدر حضرت ابراهيم نبود و پدر او تارخ بود پس چرا در قرآن نيامده است كه آزر ،مربي ،عمو،پدر يا همسر مادراو بوده است 0 اگر بگوييم عرب به اسامي فوق «اب»ميگويد باز اين مشكل پيش مي آيد كه ابراهيم عرب نبوده است اگر استدلال اين باشدكه خداوند از واژه «ولد»درباره او استفاده نكرده باز هم اين سؤال پيش مي آيد كه « اب» به عنوان پدر با ساير آيات تطابق بيشتري دارد؟

نام ابراهيم ، عبري است امّا حكايت ابراهيم كه عربي است 0 قرآن به زبان عرب وقايع و حقايق تاريخي را شرح مي دهد 0 كلمه ي «اب» درخود قرآن در غير مورد ابراهيم براي غير پدر هم اطلاق مي شود. درجريان حضرت يعقوب اطلاق کلمه اب را درمورد عمو داريم. درخود قرآن ابراهيم استغفار و غفران الهي را براي « والد » خويش تا قيامت طلب مي كند امّا از « اب » خويش تبري مي جويد 0 « والد» كسي است كه مستقيم از او بدنيا آمده ايد ولي « اب» عام است وشامل پدر،معلم ،عموو 000مي شود. اين از انس ذهني ما است كه «اب» را پدر ترجمه مي كنيم

آيا اينکه گفته مي شود شفاعت معصومين در برزخ شامل انسان نمي شود درست است؟

بله، شفاعت به آن معنائي که موجب نجات انسان باشد دربرزخ معنا ندارد چون برزخ جاي نجات نيست، نجات مربوط به قيامت وبهشت ودوزخ است.شفاعت براي نجات انسان است و مربوط به بهشت و جهنم ( قيامت ) مي شود

ذوالقرنين كيست ؟

ابوالكلام آزاد اين نظريه را مطرح كرد كه شواهد تاريخي بر آن است كه ذو القرنين بر كوروش هخامنشي منطبق است . (در سوره كهف درباره شخصيت ذو القرنين مفصل بحث شده است ) . اشتباه بو علي سينا و فارابي اين بود كه او را اسكندر شمردند . چون مي خواستند خيلي از چيزها را تطهير كنند در حاليكه تاريخ گواه است كه اسكندر جنايت زيادي انجام داده است پس او نمي تواند ذوالقرنين قرآن باشد. بلكه شواهد تاريخي از ميان شخصيت ها بر كوروش هخامنشي بيشتر منطبق است . قوچ مشرق ،عقاب شرق در كتاب دانيا ل نبي و ارمياء نبي ،دو عنواني است كه بر كوروش بخاطر نجات يهود از دست بخت النصر دلالت دارد. تنديس كوروش در حاليكه بر دوش او بالي و بر سر او شاخي است ، در حال حاضر متأ سفانه در موز‍ ه لوور فرانسه نگهداري مي شود .

چرادرقرآن كريم بعضي از اسامي خاص با واژه عربي مي آينديعني به عربي ترجمه مي شوند و بعضي به صورت اصل آن بكاررفته اند؟

هيچ اسم خاصي يعني هيچ اسم شخصي به عربي در قرآن ترجمه نشده است بلكه تلفظ آن به تلفظ عربي تغيير يافته است .هيچ وقت خداوند ابراهيم را اَلاَب العالي نمي گويد،هبچگاه يعقوب را اَلاَخذبالعقبه (پاشنه گرفته )نمي گويد،اسحاق رابشارت داده شده و نويد داده شده نمي گويد .امّادرانتقال كلمات فونتيك زباني عرب اقتضاءمي كند كه آبراهام ،ابراهيم تلفظ شود.

منظور از 6روزيكه خداوند آسمانها وزمين را آفريده است چيست ؟

در اينجا مراد روز نيست بلكه قرآن كلمه ي «يوم»را به كار برده است وكلمه ي «يوم» به معناي دوره زماني است حال اين دوره ممكن است يك ميليارد سال ،يك ميليون سال و...باشد.

آيا فاعل « زين للنّاس حبّ الشهوات ...» هم خداوند است و هم شيطان ؟

اگر مراد همان شهوات و كشش هايي كه در وجود ما و مورد نيز ماست ،مزين خداوند است اما اگر « حب الشهوات » است مزين شيطان است اينها به خودي خود خوب هستند اما « حب ّالدنيا رأس كل خطيئة » يعني دلبستگي و وابستگي به اينها كار شيطان است پس در مجموع همان طور كه عرض كردم مي تواند هر دو باشد اما با توجه به پايان آيه شريفه ( ذلك متاع الحياة الدنيا و الله عنده حسن المآب ) [14/آل عمران ]دور نيست كه فاعل شيطان باشد .

مؤمن آل ياسين چه كسي است ؟

حزقيل يا تئو فلس يا حبيب نجار كه در سور? يس در مورد او داريم : « وجاء من اقصي المدينه رجلٌ يسعي»

آيا اين درست است كه مي گويند قران اصلي يكي است و آن را هم حضرت علي (ع) نوشته اند و نزد صاحب الزمان است . چون در يك سوره آيه ها از نظر معني با هم متفاوت اند . آيا اين درست است كه قرآن هاي ما از نظر ترتيب آيه ها نامنظم اند و ممكن است آيه اي از سوره اي به سوره ديگر منتقل شده باشد ؟

خير، قرآني كه شما مي بينيد همان قرآني است كه به رسول اكرم نازل شده است بدون هيچ گونه كاستي و افزودني ،سنت و رويه ي معصومين همين بوده و ايشان نيز همين قرآني را مي خواندند و قرآن پنهاني نداشتند . آنچه كه شما اينجا نوشته ايد ، قرآن نيست، بلكه چيزهايي مثل مصحف فاطمه يا كلمات ديگري از رسول اكرم است كه امير المؤمنين فرموده اند اينها تفسير و تآويل قرآن است و سهم خود آن خاندان است و استفاده آنها از آيات شريفه است وگرنه قرآن همين است و هيچ مسلماني در طول تاريخ ادعاي غير از اين نكرده است . همچنين نظم درون سوره هاي قرآن هم هماني است كه پيامبر اكرم فرموده اند و آن هم اجماع و اتفاق مسلمانان اعم ازشيعه وسني است . يعني مثلا وقتي مي گوييم آيه ي 14 سوره آل عمران پيامبر فرمودند كه اين آيه ، آيه ي 14 سوره مباركه باشد . پس نظم درون سوره اي كار خود حضرت رسول است . اما اينكه سوره ي آل عمران بعد از بقره باشد احتمال مي رود توسط خود مسلمانان تنظيم شده است و اين اشكالي را ايجاد نمي كند.

در باب (حبط عمل )داريم كه خداوند اعمال اين گروه را نابود مي سازد بطوري كه عملي براي بررسي باقي نمي ماند واز طرفي در قرآن كريم داريم هر كس به اندازه ي ذره اي كار نيك يا بد بكند جزاي خير وشر آن را خواهيد ديد لطفاَ ارتباط اين دو را توضيح دهيد ؟

آيه «فمن يعمل مثقال ذرةِ خيراَ/ شراَ يره » نشان مي دهد كه دقيقاَ مثقال ذره عمل هم محفوظ است .اما اين آيه را عام بدانيد و «مامن عامِ الا قَد خُص»هيچ عامّي نيست الا اينكه ‌تخصيص نداشته باشد . در مواردي خداوند همين آيه عام را تخصيص مي دهد.چند نکته خاص مانند«ولئن اشركتَ ليَحَبَطَنَّ عملك» شرك«يعني مرگ بر شرك »وكفر «يعني مرگ بركفر » وستيزه با نبوت عوامل حبط اعمال افراد هستند ومخصص آن عام مي شوند .پس اصل اول اين است كه هر مثقال ذره اي خير وشر باقي مي ماند الا اينكه «ما خرج با الدليل » دليل خاصي بيايد وحبط وتکفير در قرآن دليل خاص دارد وكلي نيست .

خداوند در قرآن براي وزير سليمان ( آصف برخيا ) « علم من الكتاب » را بر مي شمرد . اين كتاب قطعاًقران نيست چون در آن زمان قرآن نازل نشده بود پس اين كتاب چيست ؟ خداوند اين علم را به چه كساني داده است و اين علم چگونه بدست مي آيد ؟ آيا اين علم لدنّي است ؟

مسلماًاين كتاب قرآن نيست مراد كتاب همان زمان و وحي اي كه در همان زمان نازل شده است يعني اين شخص از كتاب تدوين و وحي الهي علم واطلاعي داشت. پس اين كتاب مي تواند وحي الهي و كتاب دين باشد . همچنين كتاب دراين آيه مي تواند كتاب تكوين (كتاب طبيعت )باشد . « به نزد آنكه جانش در تجلي است / همه عالم كتاب حق تعالي است » يعني از اسرار خلقت الهي اطلاعاتي داشت و مي توانست اين فاصله 180فرسنگ را به يك چشم بر هم زدن طي كند . اما اين دانش ، دانش مدرسه اي و آكادميك و معمولي نيست. بلکه اين علم همان علم لدني است . پس اين كتاب هم مي تواند كتاب تكوين باشد و هم مي تواند كتاب تشريع باشد . كما اينكه در مورد امير المؤمنين داريم « ومن عنده علمُ الْكتاب » ( سوره رعد )‌ يعني خداوند به امير المؤمنين تمام علم و دانش تكوين و تشريع را عنايت فرموده است اما به اين شخص صرفاً « علم ٌمن الكتاب»

« سبع المثاني » نام چه سوره اي است و به چه معناست ؟

« سبع المثاني » نام ديگر سوره مبارکه حمد است يعني 7 آيه اي است كه در آن « ثني» وتکرار وجود دارد

آيه « والله يهدي من يشاء و يعذب من يشاء » (خداوند هر كه را بخواهد هدايت مي كند و هر كه را بخواهد عذاب مي كند) مربوط به كدام دوره است : قبل ازتولد يا بعد از آن ، يا در زندگي يا در قيامت ؟

« « والله يهدي مي يشاء» براي تمام لحظات است ، چه امروز و چه فردا. البته « يعذب من يشاء » را نداريم بلكه « يضلّ من يشاء » است . يعني در قبال هدايت ، خداوند اضلال را مطرح مي فرمايد . اما مضمون سؤال چيز ديگري است . شما مي گوئيد خداوند هر كه را كه بخواهد هدايت مي كند و هر كه را بخواهد اضلال مي كند. پس آنهايي كه هدايت نشده اند ، خدا نخواسته است كه هدايت شوند و در نتيجه در ذهن خوداز اين موضوع گله مند هستيد . به دو صورت به اين سؤال پاسخ دهيد : 1) «والله يهدي من يشاء » يعني خداوند براي هدايت انسانها كمبود امكانات ندارد . خداوند براي هدايت تمام انسانهاي روي زمين مشكلي ندارد. 2) اولاً : « يهدي من يشاء » و« يضل من يشاء » را در كنار ساير آيات قرار دهيد و ببينيد خداوند چه كسي را هدايت مي كند و چه كسي را هدايت نمي كند . مثلاً «إن الله لا يهدي من هو مسرف مرتاب» « إن الله لا يهدي القوم الظالمين » « إن الله لا يهدي الكاذبين » « و ما يضل به إلا الفاسقين » : خداوند كاذب را ،مسرف مرتاب و ... را هدايت نمي كند . پس « يهدي من يشاء » در آيات ديگر بازگو شده است. اينها كساني هستند كه مشمول هدايت الهي قرار نمي گيرند .ثانيا : اين هدايتي كه در اينجا مطرح است هدايت عمومي نيست . چون خداوند ابتداً همه انسانها را « هدي للناس » هدايت كرده است . « كتابٌ انزلناه إليك لتخرج النّاس من الظلما ت إلي النّور بإذن ربّهم إلي صراط العزيز الحميد » پس خداوند همه انسانها را در قدم اول هدايت كرده است . اين هدايت ،هدايت دوم و در واقع هدايت بعد از هدايت است و شرط آن اين است كه دروغگو نباشيم ،مال مردم خور نباشيم ،به ناموس غير كاري نداشته باشيم ،مرتاب نباشيم (شك و ترديد و بدگماني در دل مردم ايجاد نكنيم ) و .... بعد اين هدايت پله پله بالا مي آيد و مي شود : ‌« والذين جاهدوا فينا لنهدّينّهم سبلنا » و در مورد اضلال نيزهمينطور است 0

هنگامي که فرشتگان ازخلقت آدم به خدا اعتراض کردند آيا خداوند آنها را محکوم کرد؟

ملائکه الله اعتراض نکردند.اصلا شان ملائکه نبوده است که بخواهد به خدا اعتراض کند. ملائكه از حكمت خلقت سؤال كردند وبعد اعلام كردند كه اگر كاري هست ما حاضريم انجام دهيم

هنگامي که فرشتگان ازخلقت آدم به خدا اعتراض کردند آيا خداوند آنها را محکوم کرد؟

ملائکه الله اعتراض نکردند.اصلا شان ملائکه نبوده است که بخواهد به خدا اعتراض کند. ملائكه از حكمت خلقت سؤال كردند وبعد اعلام كردند كه اگر كاري هست ما حاضريم انجام دهيم

آيا اولو الالباب با راسخون في العلم فرق دارند؟

اولو الالباب کساني هستند که قشروهوا و هوس ندارند . اما راسخون في العلم فرو رفتگان در علم هستند و فقط از آبشخور علم وحياني مي نوشند . يك عالم فرزانه راسخون في العلم نيست ولي اولوا الالباب است . راسخون في العلم لقب ويژه پيامبر و اهل بيت است

كلماتي كه درقرآن معني گناه مي دهند چه تفاوتي با يكديگر دارند ؟

1- سيئه : پائين ترين درجه گناه سيئه است .سيئه آن چيزي است كه موجب آزار مي شود. گناه هم خود آزاري است هم ديگر آزاري است و هم خدا آزاري . همه گناهان در سيئه مشترك هستند لذا سيئات هميشه در تقابل با حسنات مي آيد . 2- جناح : مرحله بعدي گناه است. به لحاظ انتخاب مسيروراه به گناه جناح گفته مي شود. گناه يعني از مسير خارج شدن . به گناه جناح گفته مي شود چون كج روي دارد. 3-إثم: به معناي سقوط است .وقتي انسان از مسير خارج مي شود دچار سقوط مي شود و شخصيت انسان به زير مي آيد ،با گناه انسان سقوط شخصيت پيدا مي كند ،هم در نزد خداوند همه در نزد اولياء او 4- ذنب:هر گناهي بعد از سقوط يك عوارضي به همراه دارد كه به آن ذنب مي گويند از ماده ذَنْب و دنباله . پس هرکدام ازاين کلمات يک رتبه ومرتبه اي ازگناه را مي رساند .

بعضي از كارشناسان قرآن معتقدند كه آيا ت مكي قرآن از ديگر آيات از لحاظ فصاحت وبلاغت واعجاز بياني برتر هستند آيا اين مطلب درست است؟

خير . چون حوصله مردم كم بود، نوع آيات مكي كوتاه و قصار ،كوبنده وحماسي بود. اما آيات قرآن در فصاحت وبلاغت با يكديگرفرقي ندارند.بلكه در مقدار حجم مطلب وشيوه ولحن بيا ن تفاوت دارد وآن به دليل بستر ساز ي وآماده سازي جامعه بوده است

علت پذيرش امانت قرآن از سوي انسان چيست درحاليكه بقيه مخلوقات نپذيرفتند؟ درقرآن انسان هم ظالم وهم جاهل معرفي مي شود ،چگونه انسان ظالم وجاهل امانت دارالهي مي شود؟

اين بحث مربوط به آيه امانت در سوره مباركه احزاب است .خداوند مي گويد ما امانت را به آسمان وزمين وكوهها عرضه كرديم ولي آنها إبا ء كردند واز پذيرش آن ترسيدند وانسان اين امانت را پذيرفت وحامل اين امانت شد.يعني انسان توان تحمل وباربري اين امانت را يافت. تمام سعادت وشقاوت انسان در فهم همين يك كلمه است (امانت الهي). اين امانت چيست ؟1-تكليف2-عشق 3-عقل4- ولايت،22قول در مورد اين امانت مطرح شده است كه نهايت همه اينها در يك كلمه خلاصه مي شود وآن خلافت است(انّي جاعلٌ في الارض خليفه) همه اين انسانها شانيت اين خلافت رادارنداين انسان مي تواند خليفه الله باشد يعني ازتمام صفات الهي درحد مخلوق خلافت ونيابت کند اما همه به اين خلافت نمي رسند ،چون دومشكل اصلي دارند(وكان الانسانُ ظلوماَ جهولا) يك مشكل جهل است وديگري ظلم .اگردرکوه جهل اقامت کنيد واگربه ظلم آلوده شويد هرگزنمي توانيد امانت دار باشيد وخائن درامانت الهي مي شويد.ولي اگر بتوانيد ازجهل فاصله بگيريد وبه طرف علم حركت كنيد (بنده پيرمغانم که زجهلم برهاند) واز ظلم به سمت عدالت حركت كنيد امانتدار مي شويد . کساني به مقام امانت الهي مي رسند كه عالمترين وعادلترين مردم باشند (والراسخون في العلم) بنابراين پيامبر واميرالمومنين عالمترين وعادلترين مردم هستند لذا امام سجاد(ع)در مقابل قبر جدّشان مي ايستند ومي گويند (السلام عليك يا امين الله في ارضه و حجته علي عباده). پس همه انسانها مي توانند امين الله باشند اما لازمه آن علم است وعدل است )

آيه 99 سوره مبارك‍ه اعراف« افَأمِنوا مكرَاللهَ فلا يأ منُ مكْراللهِ الا الْقومُ الْخاسِرون»را تفسير بفرماييد؟

در اين آيه نكته اي كه وجود دارد اين است كه دو كلمه الاَمن و اليأس ،در روايات آمده است كه نقطه متقابل هم هستند . « الامن من مكرالله » و « اليأس من روح الله » كه يكي مأيوس بودن از زيبايي ها و اميدهاي خداوند است و ضدش امن از مكر خداوند . اينكه گمان كنيم ديگر هيچ مشكلي وجود ندار د و در يك صحنه خداوند ما را واژگون مي كند.

در مورد حضرت آدم (ع) گفتيد كه اول مصطفي بود بعد مجتبي شد اين مطلب در كدام آيه آمده است ؟

سوره مبارکه ال عمران آيه 33: «ان الله اصطفي ادم ونوحا وال ابراهيم وال عمران علي العالمين» اما بعد از اينكه آدم آزمون خودش را با آن زيبايي داد و فهميد كه با خود وخدا چه كرده است « ثُمَّ اجْتَبه ُ رَبَّه فَتابَ عليهِ و هدي» [طه 123]

در آيه 48سوره بقره [وَاتَّقوايَوماَ لا تَجزيِ نَفسٌ عَن نَفسِ شَيآ وَلا يُقبَلُ مِنها شَفا عَةٌ وَلا يو خَذُ مِنها عَدلٌ ولا هُم يُنصَرونَ] با توجه به اعتقاد شفاعت توجيه اين نوع آيات چگونه است ؟

آنجا كه خداوند نفي شفاعت مي كند ،نفي شفاعت استقلالي است مستقلاً شفاعتي وجود ندارد شفاعت براي همه ابتداً فايده نمي كند، شفاعت امري است منوط به امر الهي و تاثير آن به اذن الله است. شفاعت امري است كه آغاز آن ازسوي خدا ودر مورد موحدان است .اما درمورد مشركان «لا يقبل منها شفاعة»آن شفعاعي كه آنها مي آورند خداوند قبول نمي كند .

خداوند فرمود كه مُتقّين « اذا فعلوا فاحشة او ظلموا أنفُسهُم » از طرفي امير المؤ منين فرمود كه « الخيرُمنه مامول و الشّرمنه مامون » جمع اين دو چگونه است ؟

اشکالي ندارد که متقين يک زماني گناهي هم کرده باشد بعد از اينكه اينها گناه كردند در ادامه آيه آمده است که « ذكرالله و لم يصرّوا علي ما فعلوا » استغفار مي كنند و اصرار و تكراري ندارند يعني همان مي شود که « الخيرُمنه مامول و الشّرمنه مامون» .

آيا كلم? مسلم فقط به معني سِلم است و خلوص ندارد ؟

مسلم دو مرتبه دارد : يك مرتبه به معناي آن كسي كه در صلح وارد مي شود و مرتبه ي ديگر آن كسي كه به مقام خلوص مي رسد درصلح وارد شدن معناي اول وبه خلوص رسيدن مقام متناهي وکامل اسلام است

در آيه 53 سور? مباركه زمر ( يا عبادي الذين اسرفو علي انفسهم لا تقنطو من رحمة الله ) منظور از اسراف بر نفس چيست؟

اسراف يعني از حد فراتر رفتن واز حد گذشتن. وقتي انسان وجود خود را در وادي ودرمسيري به كار مي بندد كه خلاف حدود الهي است نام آن مي شود اسراف.كسي كه به شهوت پرستي و شكم پرستي مي پردازد، کسي که توانائي ها واستعدادهاي خودش را آنجائي که بايد صرف کند ودرآن مسيري که خدا مي گويد صرف نمي کند نام اين مي شود اسراف برنفس . نتيجه آن مي شود كه وجود خود را به هدر خواهد داد وتوانايي هاي او از بين مي رود وسرمايه اي براي او باقي نمي ماند وتهي دست وخود باخته مي شود

چرا قرآن بر پيامبر عربي و به زبان عربي نازل شده است ؟

من نمي توانم در مورد اينکه چرا خداوند پيامبر را از قوم عرب انتخاب کرده است نکته اي عرض کنم. البته گمانه زني مي کنيم درکتابها نوشته ايم دوستان گفته اند که بالاخره درآن زمان قوم عرب ازهمه بدوي تر و بي فرهنگ تربودند اگرپيامبري ازيونان ويا ايران مي آمد مي گفتند درس خوانده اين مکتبها ست اما در يك جماعتي آمد كه هيچ گمان پيامبر وگمان علم و دانش نبود «لتنذر قوماً ما انذر اباؤهم» «هوالذي بعث في الاميين رسولاً منهم » اما شايد يك علتهاي ديگري هم داشته باشد كه ذهن ما برنتابد اما به هر دليلي كه خداوند پيامبر را ازعرب انتخاب كرده است بايد زبان آن پيامبرهم عربي باشد و نمي شود كه يك پيامبر از عربستان بيايد و بين قوم خود به زبان انگليسي صحبت كند ( وما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه )

درمباحث گفته ايد که جمله (بحول لله و قوته اقوم و اقعد )بحث جبر و اختيار را حل مي كند و نشان ميدهد . تمام كارهايي كه انسان انجام مي دهد پنجاه درصد از اختيار و پنجاه درصد ازجبر نشآت مي گيرد لطفا توضيح دهيد؟

اصلا معناي عبارت اين نيست كه ما بگوئيم (لا جبر ولا تفويض بل امر بين الامرين ) نه صد درصد جبراست و نه صد درصد اختيار بلكه پنجاه درصد جبر و پنجاه درصد اختيار است . معناي عبارت اين است كه : آب را خداوند در وجود قرارداده است يا من اين آب را مي خورم يا نمي خورم اين مي شود جبر و اختيار . من نمي توانم آب را در وجود ايجاد كنم بلکه مجبورم كه وجود آب يا عدم وجود آب را درخلقت بپذيرم اما من مختارم از آبي كه خدا قرارداده است استفاده كنم يا استفاده نكنم اين مي شود (لا جبر ولا تفويض بل امر بين الامرين) يعني ( اعطاء القوة من الله و استعماله منا ) هيچكدام از ما نيرو و توان نداريم نيرو و توان از كيست ؟ ( لاحول و لاقوه الا بالله العلي العظيم) اما اين نيرو وتوان را چه كسي به كار مي بندد؟ من به كار مي بندم مجري اين نيروو توان من هستم (بحول لله و قوته اقوم و اقعد ) اين منم كه مي نشينم و بر مي خيزم نه خدا اما با نيرو وقوتي كه خداوند داده است اين مي شود معناي واقعي حل (الامر بين الامرين ) و جبرو اختيار مكتب اهل بيت (ع) نه اينكه پنجاه درصد کارهاي ما جبري و پنجاه درصد اختياري است

قرآن درمورد اعمال دنيا وآخرت مي گويد(حبطت اعمالهم)چگونه اعمال دردنيا حبط مي شود؟

كساني مانند چنگيز درعمرشان كارهاي خوب هم داشته اند اما چرا شما كار خوبشان را نمي گوييد ؟ هميشه جنايات آنها را مي گوييد آيا كسي پيدا مي شود آثار كارهاي خوب چنگيز را بنويسد؟ يعني آنقدر آن بدي ها درشت و خوبي ها بي انگيزه است كه جايگاهي در كنار آنها پيدا نمي كند واعمال خوبشان به جائي نمي رسد(حبطت اعمالهم )

در يكي از جلسات اشاره فرموديد موجودات دودسته اند مرئي ونا مرئي و وجن رااز گروه نا مرن ئي ناميديد وشيطان را هم از ملائكه دانستيد دليل شما چيست ؟ 2-با توجه به تاثير شگفت عبادت وبندگي خدا چطور شيطان با انهمه عبادت از خط خارج شد ؟ اگر عبادات كيفيت نداشت چرا (طبق قولي كه از جن باشد ) در صف ملائك قرار گرفت ؟

1-ملائکه مامور به سجده آدم بودندکه شيطان همان ابليس تمرد و نافرماني کرد. در عالم ملکوت تقلب و نفوذ در صف ملائکه معنا ندارد 2- کبر آخرين تهديد جدي است که موجودات را به مخاطره مي افکند و حتي گاه کبر به عبادت است

لطفا بهترين ترجمه فارسي از قرآن کريم را معرفي نماييد

ترجمه آقاي مکارم شيرازي

در آيه 34 سوره نساء « الرجال قوامون علي النساء» بيان شده است به اين مفهوم كه اگر زن به امر و فرمان شوهر عمل نكند ،پس ابتدا بايد با او كم محلي كنيم ؟

دراين آيه بحث نشوزانحراف جنسي است اصلا بحث اطاعت نيست. اطاعت ازآن خداست .در مسائل زندگي اطاعت شوهر واجب نيست بلکه تفاهم و مشاركت است.اطاعت زن ازمرد فقط در دو چيز است 1- تمكين جنسي است 2- ورود وخروج منزل ( توضيح بيشتربه نواربحث اين آيه وهمچنين مباحث زن ازمنظرقرآن رجوع کنيد.)

چراخداوند متعال قبل از اينكه انسان را بيا فريند قرآن را به زمين عرضه كرد ؟

هيچکس نگفته است كه قبل از اينكه انسان بيايد قران آمده است چنين چيزي نيست. قرآن بر پيامبر نازل شده است 0

توبه واقعي چيست ؟

- پشيماني وندامت قلبي از كاري كه انجام داده ايم اگر من يك گناهي را انجام دادم الان دردل بازهم دوست دارم انجام دهم من به مقام توبه نرسيدم علت اينکه ما توبه مي كنيم و سپس توبه را مي شكنيم چيست ؟ چون هنوز لذت آن گناه در درون وجود دارد وقبح گناه درذهنمان خوب تثبيت نشده است . اولين مرحل? توبه ندامت و پشيماني قلبي است . 2- اقرار زباني آن به خداوند نه پيش كسي. مابين خودمان و خداي خودمان توبه مي كنيم و به شخص ديگري هم اصلاً نياز نيست بگوئيم 3- تصميم عدم بازگشت . تا اينجا كار عملي نکرديم اين مراحل توب? نظري است. از اين به بعد توب? عملي شروع مي شود 4- جبران : بايد جبران کنيم ، بايد كاري بكنيم كه آنقدر قوت پيدا كنيم كه ديگر بازگشت به اين خطا نداشته باشيم وجبران هم جبران فكري وجبران عملي است که بايد انجام شود.

كلمه گريه در سوره توبه فقط براي گنهكاران است؟

بعضي ها را كه خداوند مي خواهد به حال و روز خويش فكر كنند مي گويد هر چه مي خواهند خوشي كنند و لذّت ببرند اما روزي خواهد رسيد ووقتي مي آيد كه ( فليضحكوا قليلاً و ليبكوا كثيراً ) اينها بسيار بر حال زارشان مي گريند و ديگر خنده برلبانشان نقش نمي بندد اين مطلب مربوط به يك گروه است و دستوري براي ما مسلمانان و انسانها نيست که بايد در زندگي كم بخنديم و زياد گريه كنيم. خداوند حال و روز آن جماعت را مطرح مي كند و الا خنده در جاي خودش عبادت است و گريه هم در جاي خودش عبادت است و هر دو لوازم وجودي ما انسانهاست و آنها را درجاي خودش لازم داريم. آني بد است که در جاي خودش نباشد . اشك خشك هماني است كه خداوند در قران مي گويد : (تري اعينهم تفيض من الدمع مما عرفوا ) اين همان اشك عرفان و معرفت است.

در سوره ي نجم در مورد لات وعزي وتفسير غلطي كه مي گويند پيامبر به آنها سجده كرد توضيح دهيد؟

جماعتي براي توهين به پيامبر (ص) داستاني را نقل كرده اند كه وقتي اين آيات در سوره ي مباركه نجم نازل مي شد(ا أَفَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَالْعُزَّى وَمَنَاةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَى ) يك مرتبه نعوذبالله شيطان به پيامبرالقاءكرد ووسط آيات قرآن پيامبرفرمودند«تلك الغرانيق العلي انّ شفاعتهنّ لترتجي » بعد پيامبربه خود آمد که اين مطالب را كه جبرئبل نگفته و من از كجا خواندم ؟ سپس ايشان اسغفار كردند و سجده نمودند داستان باطل دروغي كه اسم اين داستان «افسان? غرانيق است» بعضي از اوهام پردازان اين افسانه را نوشته اند آن هم در جائيكه که دراول همين سوره نجم مي خوانيد ( وما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي) درسوره اي مطرح مي شود که درآن تمام سخنان پيامبررا تضمين مي کند که اتفاقا نويسند? كتاب كذايي آيات شيطاني درجائي به اين سخن استناد کرده بود.

لطفاً در مورد «مشرقين و مغربين » در سوره مبارك الرحمان توضيح دهيد؟

منظور دو مشرق اعتدالي و دو مغرب اعتدالي است . يعني اولين روز فروردين و اولين روز مهرماه كه مدت زمان شب و روز برابر مي شود.

نظر حضرت عالي در مورد ترجمه هاي قرآن به زبانهاي ديگر چيست ؟

بزرگان و صاحب نظران معتقدند كه هنوز ترجمه دقيق و زيبائي ازقرآن در زبان انگليسي نداريم و ترجمه هايي كه به زبانهاي ديگر مي شود مثل آلماني ،فرانسه و .. . از ترجمه ي انگليسي آن استفاده مي شود. اگر مايل بوديد باسير ترجمه قرآن آشنا شويد فصلنامه (ترجمان وحي) دقيقا سير ترجمه قرآن به زبانهاي ديگر را درطول تاريخ بصورت مقاله مي نويسد و كار بسيارمحققانه اي روي آن انجام مي شود 0

در روز قيامت كوچكترين عمل خوب پاداش و كوچكترين عمل بد عذاب داده مي شود پس شفاعت چيست ؟

شفاعت دليل حاكم است يعني شفاعت در حق كافرو مشرك نيست بلكه شفاعت در حق مؤمني است كه كار خوب و كار بد دارد اما كارهاي بد او درحدي نيست كه مانع اثرگذاري كارهاي خوبش شود در اين شرايط نياز به يك كاتاليزور و يك حمايت دارد. شفاعت در حق مؤمني است كه كارهاي خوب دارد ،اما در عين حال دلهايي را هم در دنيا آزرده است با اين دلهاي آزرده و اين همه كارهاي خوب باز هم نمي تواند به بهشت برود مگر اينكه بتواند دلهاي آزرده را شاد كند و شاد كردن اين دلها كار خودش نيست در اينجا بايد به آبرو و گل روي نازنين نبي مكرم و اميرالمؤمنين آن دلها در قيامت شاد شوند تا بتواند به بهشت برود .

فضيلت قرائت سوره هاي قرآن چگونه براي انسان منظور مي شود ؟

فضيلت قرائت سوره هاي قرآن هماني است که در متن روايات وجود دارد وتوصيه شده است البته بايد توجه داشته باشيد كه فضائلي كه براي سوره ها گفته مي شود فضيلت صرف قرائت نيست يعني اگر كسي هزار جور فسق و فجور دارد وهر شب سوره ي واقعه رابخواند كه به ثواب شهيد مبعوث شود ، بايد به رفتارچنين كسي خنديد كه با خدا شوخي مي كند و خدا را به تمسخر گرفته است . مراد آن خواندني است كه در حديث تعبير (اِدمان) دارد يعني قرائتي است که همراه با توجه و تامل وانس باشد.

در سوره مبارکه بقره حضرت ابراهيم (ع) بعد از ساختن خانه کعبه دعا مي کند: « رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ » ابتدا تعليم را مي گويد بعد تزکيه . اما در سوره مبارکه جمعه مي خوانيم: « هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ » اول تزکيه گفته مي شود بعد تعليم را . در يکجا تعليم مقدم است و درجاي ديگر تزکيه مقدم است آيا اين به معناي اختلاف در قرآن نيست؟ آيا حضرت ابراهيم اين مطلب را متوجه نبوده است؟

اگر حضرت ابراهيم متوجه نبودند خداوند کلام ايشان را نمي گفت. سؤالي که دراينجا مطرح مي شود اين است که تزکيه هدف است يا تعليم وتعلّم؟ يعني علم مي گيريم براي اينکه تزکيه شويم يا تزکيه مي شويم و وجودمان را پاک مي کنيم تا علم بگيريم؟ به عبارت ديگر آيا علم مقدمه تزکيه است يا تزکيه مقدمه علم است ؟ بنده صريح مي گويم علم مقدمه تزکيه است. انسان مي داند که بتواند وجود خويش را آزاد کند وپاکيزه نمايد. عالم شدن هدف نيست، آدم شدن هدف است. اما نوعاً انسان هرگاه بخواهد آدم شود اول بايد عالم شود.بنابراين اول بايد علم بيايد بعد تزکيه ( يُعَلِّمُهُم وَ يُزَکّيهم). پس چرا در آن موارد ديگر اول تزکيه آمده است؟ گاهي قبل از اينکه اقدام به کاري بکنيد ابتدا هدف وپايانش را مي گويند . وقتي خدا مي خواهد غايت و هدف را بگويد اول تزکيه را مي آورد ولي وقتي مي خواهد راه تزکيه را بگويد اول تعليم را مطرح مي کند

در سوره مبارکه بقره حضرت ابراهيم (ع) بعد از ساختن خانه کعبه دعا مي کند: « رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ » ابتدا تعليم را مي گويد بعد تزکيه . اما در سوره مبارکه جمعه مي خوانيم: « هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ » اول تزکيه گفته مي شود بعد تعليم را . در يکجا تعليم مقدم است و درجاي ديگر تزکيه مقدم است آيا اين به معناي اختلاف در قرآن نيست؟ آيا حضرت ابراهيم اين مطلب را متوجه نبوده است؟

اگر حضرت ابراهيم متوجه نبودند خداوند کلام ايشان را نمي گفت. سؤالي که دراينجا مطرح مي شود اين است که تزکيه هدف است يا تعليم وتعلّم؟ يعني علم مي گيريم براي اينکه تزکيه شويم يا تزکيه مي شويم و وجودمان را پاک مي کنيم تا علم بگيريم؟ به عبارت ديگر آيا علم مقدمه تزکيه است يا تزکيه مقدمه علم است ؟ بنده صريح مي گويم علم مقدمه تزکيه است. انسان مي داند که بتواند وجود خويش را آزاد کند وپاکيزه نمايد. عالم شدن هدف نيست، آدم شدن هدف است. اما نوعاً انسان هرگاه بخواهد آدم شود اول بايد عالم شود.بنابراين اول بايد علم بيايد بعد تزکيه ( يُعَلِّمُهُم وَ يُزَکّيهم). پس چرا در آن موارد ديگر اول تزکيه آمده است؟ گاهي قبل از اينکه اقدام به کاري بکنيد ابتدا هدف وپايانش را مي گويند . وقتي خدا مي خواهد غايت و هدف را بگويد اول تزکيه را مي آورد ولي وقتي مي خواهد راه تزکيه را بگويد اول تعليم را مطرح مي کند

لطفاً در مورد روح که فطري و از ناحيه خداوند است و پاک ، توضيح دهيد که آيا استعداد پليدي دارد؟ آيا روح افرادي مانند فرعون پاک است يا خير؟

اولاً آن روحي که خداوند مي فرمايد« فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي – حجر29» به اين معنا نيست که پاره اي از روح خداوند جدا شده و به بدن انسان وارد مي شود روح خداوند مخلوق وقابل تجزيه نيست اما روح انسانها مانند جسم آنها مخلوق است. عبارت (روحي) در اين آيه مثل عبدي، بيتي،ارضي و سمائي اضافه ايست که جنبه شرافت و تشريف دارد. يعني روحي که از آن خداوند است واختيارش به دست خدا است. ثانيا خداوند نفس انسانها را به گونه اي آفريده است که مستعد فجور و تقوي است « وَنَفسٌ وَ ما سوّاها فأَلهَمَها فُجورَها وَتقواها- شمس 7و8» همه اينها فايلهاي بسته وجودي انسان است و استعدادش در وجود انسان هست.هيچ انساني بالفطره پليد نيست و هيچ انساني بالفطره سعيد نيست. همه انسانها فطرتاً هم استعداد سعيد بودن را دارند و هم استعداد شقي بودن را ( تا که قبول افتد وکه در نظرآيد )تا انسانها ازکدام بخش استفاده کنند وکداميک را شکوفا سازند

خداوند در مورد صفات مؤمنين مي فرمايد آنها اهل لغو نيستند و از کارهاي بيهوده اعراض مي کنندو از طرفي ديگر در سوره مبارکه حجرات مي فرمايد: اگر دو گروه از مؤمنان با هم جنگ کردند صلحشان دهيد (وَ إن طائفتانِ مِنَ المؤمنينَ اقتتلوا). چگونه از يک طرف مؤمنين لغو نمي کنند و از طرف ديگر به جان يکديگر مي افتند اينکه از لغوهم بدتر است؟

گاهي منظور از مؤمن درقرآن کسي است که به تمام نشانه هاي ايماني متصف شده است «قَد أًَفلَحَ المؤمنون الذينَ هم ...»خداوند در ابتداء سوره مبارکه مؤمنون ده صفت براي آنها بيان مي کند و در پايان مي فرمايد: «أُوْلَئِكَ هُمُ الوارثون» آنها وارث بهشت و فردوس نشينان هستند. اين مؤمني است که متصف به صفت ايمان است ، نه لغو دارد، نه عبث دارد ، نه جنگ و جدال و بد خواهي دارد . اما گاهي خداوند از روي احترام به پيروان پيامبر مي گويد «يا ايها الّذين َ آمَنو»، اين بدان معنا نيست که آنها تمام صفات خوب را دارند، گاهي به اينها خطاب مومن مي شود بعنوان اينکه به قرآن و پيامبرايمان آورده اند نه اينکه به تمام دستورات پيامبر و آيات قرآن عمل کرده اند. پس گاه مومن درقرآن مؤمن کامل است و گاه مؤمن اصطلاحي است يعني به اصطلاح به اينها مؤمن گفته مي شود تا تحت عنوان يک حزب و يک گروه خداوند از آنها يادآوري کند. حتي گاهي در قرآن به منافقين نيز مؤمن گفته شده است: آنجا که جبرئيل به پيامبرخبرمي دهد اينها در خانه تيمي خودشان نشسته اند و عليه تو نقشه کشيده اند پيامبر آنها را خواست و پرسيد ديشب چه کار مي کرديد؟ گفتند: ما دورهم جمع شده بوديم وبراي سلامتي شما دعا مي کرديم(در حاليکه نقشه قتل پيامبر (ص) را مي کشيدند). پيامبر به آنها فرمود برويد خدا هدايتتان کند. وقتي بيرون رفتند پشت درب به پيامبر خنديدند و گفتند: چه خوش باور است « َيِقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ ». قرآن پاسخ مي دهد:« قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَّكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ- توبه 61 » اين پيامبربه شما احترام مي گذارد، جبرئيل که مي آيد ايمان به گفته خدا دارد، حرف شما را هم قبول مي کند چون نمي خواهد حيثيت شما را ازبين ببرد. دراينجا خدا به منافقين خطاب (للمؤمنين) مي کند. پس گاه مؤمن يعني کساني که جزء جامعه اسلامي هستند و گاه منظورازمومن فردوس نشينان و ساکنان بهشت هستند زيرا همه جامعه اسلامي که بهشتي نيستند

خداوند در مورد صفات مؤمنين مي فرمايد آنها اهل لغو نيستند و از کارهاي بيهوده اعراض مي کنندو از طرفي ديگر در سوره مبارکه حجرات مي فرمايد: اگر دو گروه از مؤمنان با هم جنگ کردند صلحشان دهيد (وَ إن طائفتانِ مِنَ المؤمنينَ اقتتلوا). چگونه از يک طرف مؤمنين لغو نمي کنند و از طرف ديگر به جان يکديگر مي افتند اينکه از لغوهم بدتر است؟

گاهي منظور از مؤمن درقرآن کسي است که به تمام نشانه هاي ايماني متصف شده است «قَد أًَفلَحَ المؤمنون الذينَ هم ...»خداوند در ابتداء سوره مبارکه مؤمنون ده صفت براي آنها بيان مي کند و در پايان مي فرمايد: «أُوْلَئِكَ هُمُ الوارثون» آنها وارث بهشت و فردوس نشينان هستند. اين مؤمني است که متصف به صفت ايمان است ، نه لغو دارد، نه عبث دارد ، نه جنگ و جدال و بد خواهي دارد . اما گاهي خداوند از روي احترام به پيروان پيامبر مي گويد «يا ايها الّذين َ آمَنو»، اين بدان معنا نيست که آنها تمام صفات خوب را دارند، گاهي به اينها خطاب مومن مي شود بعنوان اينکه به قرآن و پيامبرايمان آورده اند نه اينکه به تمام دستورات پيامبر و آيات قرآن عمل کرده اند. پس گاه مومن درقرآن مؤمن کامل است و گاه مؤمن اصطلاحي است يعني به اصطلاح به اينها مؤمن گفته مي شود تا تحت عنوان يک حزب و يک گروه خداوند از آنها يادآوري کند. حتي گاهي در قرآن به منافقين نيز مؤمن گفته شده است: آنجا که جبرئيل به پيامبرخبرمي دهد اينها در خانه تيمي خودشان نشسته اند و عليه تو نقشه کشيده اند پيامبر آنها را خواست و پرسيد ديشب چه کار مي کرديد؟ گفتند: ما دورهم جمع شده بوديم وبراي سلامتي شما دعا مي کرديم(در حاليکه نقشه قتل پيامبر (ص) را مي کشيدند). پيامبر به آنها فرمود برويد خدا هدايتتان کند. وقتي بيرون رفتند پشت درب به پيامبر خنديدند و گفتند: چه خوش باور است « َيِقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ ». قرآن پاسخ مي دهد:« قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَّكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ- توبه 61 » اين پيامبربه شما احترام مي گذارد، جبرئيل که مي آيد ايمان به گفته خدا دارد، حرف شما را هم قبول مي کند چون نمي خواهد حيثيت شما را ازبين ببرد. دراينجا خدا به منافقين خطاب (للمؤمنين) مي کند. پس گاه مؤمن يعني کساني که جزء جامعه اسلامي هستند و گاه منظورازمومن فردوس نشينان و ساکنان بهشت هستند زيرا همه جامعه اسلامي که بهشتي نيستند

کلمه خشيت به ترس عالمانه و آگاهانه مي گويند، اما در کلمه خشية الإنفاق (اينها خشيت از انفاق دارند لذا انفاق نمي کنند) آيا اين معنا صحيح است؟

بطور کلي تفاوتهايي که در لغت گفته مي شود، غالبي است نه صد در صد و در همه جا اين معنا را ندارد بلکه با قرايني که در قبل وبعد دارد مي توان تشخيص داد که اين معنا را دارد يا خير

کلمه ظن دردوآيه « فَقَالَ لَهُ فِرْعَونُ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يَا مُوسَى مَسْحُوراً – اسري 101» و يا « وَإِنِّي لَأَظُنُّكَ يَا فِرْعَونُ مَثْبُوراً – اسري 102» ظنّ در دو آيه به چه معناست؟

هردو به معناي يقين است . فرعون نمي خواهد بگويد من خيال مي کنم تو ساحر هستي بلکه مي گويد من يقين دارم که تو ساحر هستي. موسي هم ازموضع قطع مي گويد که من يقين دارم اگر تو به همين شيوه باشي نابود مي شوي. يکي از معناي ظن درلغت عرب تَيَقَّنَ (يقين) است. « وَظَنُّواْ أَن لاَّ مَلْجَأَ مِنَ اللّهِ إِلاَّ إِلَيْهِ – توبه 118» خداوند از زبان عده اي از بندگان شايسته اش مي گويد اينها يقين پيدا کرده اند که هيچ پناهي جز خدا نيست.(درپناه لطف حق بايد گريخت)

آيا همانند استخاره مي توان جواب سوالات را از قرآن استخراج كرد چگونه مي توان به اين ديد رسيد؟

اين کارشدني است اما خيلي دشوار است يعني بايد ارتبا ط روح با قرآن خيلي قوي باشد كه انسان بتواند سوالات خود را ازقرآن بگيرد. البته بوده اند وهستند بعضي از بندگان خدا كه اينها خواسته ها وحوائج يا به بياني خيلي از پا سخ هاي خود را از قرآن مي گيرند اما بايد روح خيلي پاك باشد وانسان در يك مراتبي باشد كه بتواند آن ارتباط را با وحي وكلام خدا بر قرار كند.

اگر فردي توبه كرد ولي فرصتي براي جبران نداشت آيا توبه او پذيرفته است؟

اگر واقعاً توبه ازعمق دل باشد يعني توبه نصوح وتوبه به جد باشد که البته اين را خدا مي فهمد، و انسان فرصت جبران نداشته باشد، نسبت به حق الله وآنچه بين او وخداست هيچ مشكلي نيست.اما نسبت به آن حق الناسي كه بر گردنش مي ماند و فرصت پيدا نکرد که جبران كند ، اينجا جايي است كه اگرعنايت الهي شامل باشد بايد دلبستگي مان به شفاعت باشد وبايد ازشفاعت استفاده كرد يعني اگر واقعاً عددي باشيم وآدمي باشيم اينجاست كه حضرت سيد الشهدا پيش صاحب حق ، ريش بگيرند وبگويند كه به خاطرمن از حقّت بگذر ونسبت به دوست ما سخت گيري نكن . يكي از خصوصيات شفاعت اين مورد است .

قرآن در آيه 133سوره انعام فرموده است كه خدا مي تواند همه را فاني كند و آنگاه هر كه را بخواهد جانشين شما كند چنانكه شما را از ذريّه گروهي ديگر پديد آورده است . آيا معناي ذريه فرزند است ؟ آيا اين آيه دليل بر حلول ارواح پيشين در جسم ما انسانهاي بعدي نيست؟

خداوند مي فرمايد كه اگر اراده الهي باشد شما را بر مي دارد ومي برد ونسل ديگري را جايگزين شما مي كند كما اينكه شما هم جانشين ديگران واز اعقاب و نسل و ذريّه ديگراني بوديد كه الان هستيد يعني خداوند آن توالي بشررا دراين آيه مطرح مي کند وبين اين آيه و حلول ارواح پيشين درجسم ما انسانها، ارتباطي وجود ندارد واصلاً چنين بحثي نيست . معناي ذريه يعني همان ادامه نسلهاي انسانها از شكل اعقاب اولي تا اعقاب ثانوي يا به اصطلاح سلسله مراتب توالد و تناسل است. عده اي که بحث تناسخ را مطرح مي کنند مثل اينکه دوست دارند بشر را در يك چرخه تكراري بيندازند. روح رو به جلو مي رود وخداوند قحطي روح ندارد . ارواح قبل از بدنها آفريده شده اند خداوند قبل از اينكه بدن ما را بيافريند روح ما را آفريده است و تمام اينها كد وپلاك گذاري شده است هيچ روحي به اشتباه درهيچ تني وارد نمي شود وبا هيچ بدن ديگري جزبدن خود انيس نمي گردد و وقتي كه دوران آن تمام شد بدن را مي گذارد و رو به جلو به طرف عوالم بعدي وسيرآينده اش حرکت مي کند واصلا هم عقب گرد وبازگشتي به اين دنيا ندارد. قرآن در پاسخ کساني که درخواست برگشت به دنيا را دارند مي فرمايد (كلا ،ابداً برگشتي نداريد) « ربّ الرجعون لعلي اعمل صالحا في ما تركت كلا انّها كلمه هو قائلها ومن ورائهم برزخ الي يبعثون».

قرآن در آيه 133سوره انعام فرموده است كه خدا مي تواند همه را فاني كند و آنگاه هر كه را بخواهد جانشين شما كند چنانكه شما را از ذريّه گروهي ديگر پديد آورده است . آيا معناي ذريه فرزند است ؟ آيا اين آيه دليل بر حلول ارواح پيشين در جسم ما انسانهاي بعدي نيست؟

خداوند مي فرمايد كه اگر اراده الهي باشد شما را بر مي دارد ومي برد ونسل ديگري را جايگزين شما مي كند كما اينكه شما هم جانشين ديگران واز اعقاب و نسل و ذريّه ديگراني بوديد كه الان هستيد يعني خداوند آن توالي بشررا دراين آيه مطرح مي کند وبين اين آيه و حلول ارواح پيشين درجسم ما انسانها، ارتباطي وجود ندارد واصلاً چنين بحثي نيست . معناي ذريه يعني همان ادامه نسلهاي انسانها از شكل اعقاب اولي تا اعقاب ثانوي يا به اصطلاح سلسله مراتب توالد و تناسل است. عده اي که بحث تناسخ را مطرح مي کنند مثل اينکه دوست دارند بشر را در يك چرخه تكراري بيندازند. روح رو به جلو مي رود وخداوند قحطي روح ندارد . ارواح قبل از بدنها آفريده شده اند خداوند قبل از اينكه بدن ما را بيافريند روح ما را آفريده است و تمام اينها كد وپلاك گذاري شده است هيچ روحي به اشتباه درهيچ تني وارد نمي شود وبا هيچ بدن ديگري جزبدن خود انيس نمي گردد و وقتي كه دوران آن تمام شد بدن را مي گذارد و رو به جلو به طرف عوالم بعدي وسيرآينده اش حرکت مي کند واصلا هم عقب گرد وبازگشتي به اين دنيا ندارد. قرآن در پاسخ کساني که درخواست برگشت به دنيا را دارند مي فرمايد (كلا ،ابداً برگشتي نداريد) « ربّ الرجعون لعلي اعمل صالحا في ما تركت كلا انّها كلمه هو قائلها ومن ورائهم برزخ الي يبعثون».

قرآن در آيه 133سوره انعام فرموده است كه خدا مي تواند همه را فاني كند و آنگاه هر كه را بخواهد جانشين شما كند چنانكه شما را از ذريّه گروهي ديگر پديد آورده است . آيا معناي ذريه فرزند است ؟ آيا اين آيه دليل بر حلول ارواح پيشين در جسم ما انسانهاي بعدي نيست؟

خداوند مي فرمايد كه اگر اراده الهي باشد شما را بر مي دارد ومي برد ونسل ديگري را جايگزين شما مي كند كما اينكه شما هم جانشين ديگران واز اعقاب و نسل و ذريّه ديگراني بوديد كه الان هستيد يعني خداوند آن توالي بشررا دراين آيه مطرح مي کند وبين اين آيه و حلول ارواح پيشين درجسم ما انسانها، ارتباطي وجود ندارد واصلاً چنين بحثي نيست . معناي ذريه يعني همان ادامه نسلهاي انسانها از شكل اعقاب اولي تا اعقاب ثانوي يا به اصطلاح سلسله مراتب توالد و تناسل است. عده اي که بحث تناسخ را مطرح مي کنند مثل اينکه دوست دارند بشر را در يك چرخه تكراري بيندازند. روح رو به جلو مي رود وخداوند قحطي روح ندارد . ارواح قبل از بدنها آفريده شده اند خداوند قبل از اينكه بدن ما را بيافريند روح ما را آفريده است و تمام اينها كد وپلاك گذاري شده است هيچ روحي به اشتباه درهيچ تني وارد نمي شود وبا هيچ بدن ديگري جزبدن خود انيس نمي گردد و وقتي كه دوران آن تمام شد بدن را مي گذارد و رو به جلو به طرف عوالم بعدي وسيرآينده اش حرکت مي کند واصلا هم عقب گرد وبازگشتي به اين دنيا ندارد. قرآن در پاسخ کساني که درخواست برگشت به دنيا را دارند مي فرمايد (كلا ،ابداً برگشتي نداريد) « ربّ الرجعون لعلي اعمل صالحا في ما تركت كلا انّها كلمه هو قائلها ومن ورائهم برزخ الي يبعثون».

ذات باريتعالي مقصود از آفرينش ازواج را آرامش و سكون (لتسكنوا اليها) بيان فرموده و در آيه اي ديگر اعلام مي فرمايد كه ازواج و اولاد عدو هستند (فاحذروه ) يعني دقيقاً صفتي كه به شيطان اختصاص داده مي شود . جمع اين دو آيه چيست ؟

خداي سبحان قاعده زوجيت را براي تأمين آرامش و تكميل وجود انسان قرار داده است يعني تكميل و تكامل در قرآن و در آفرينش با زوجيّت است . بخشهاي وجودي مرد وزن كه ناتمام است با هم به تمام مي رسند ونتيجه آن آرامش وتسكين مي شود واز اضطراب و تلاطم به در مي آيند . هنگامي كه هر كدام ازآنها به وظيفه خود درست عمل نكنند مسلم در نقش خودشان ايفاء نقش و وظيفه نخواهند كرد و اين تعادل را به هم مي زنند وهمان مي شود که قرآن مي گويد« إنّ من ازواجكم و اولادكم عدوا لكم » اگر همسر ،همسر نباشد و به وظايف همسري خود عمل نكند، اگر در آن جايگاهي كه بايد باشد ،نباشد و به وظايف انساني وايماني خود عمل نكند گاه ممكن است دشمن ايمان ،دشمن جان و دشمن مال انسان شود . هر نعمتي از نعمتهاي الهي همين حالت را دارد ،يعني گاه ممکن است همين آبي که مايه حيات است مايه مرگ شود . تمام نعمتهاي خداوند اين چنين است. هر نعمتي اگر در جاي خود وطبق اصولش باشد نعمت است اگر در غير مسير و جاي خودش باشد تبديل به نقمت مي شود . زن و فرزند نيزهمينطوراست . فرزندي كه مي خواهد موجب استمرار وجود و اعتلاي نام انسان و موجب بقاء شخصيت آدمي باشد اگر برگشت و تغيير ماهيت داد و انسان نشد بلکه بدل شد به «اولئك كالانعام بل هم اضلّ» نتيجه اش همان عدوي مي شود كه خداوند مي فرمايد . پس اصل مبناي زوجيت براي تسكين و آرامش است مگر اين كه زوجها از جاي خود خارج شوند و مسئوليت خودشان را از جهت اخلاقي و ايماني و اجتماعي انجام ندهند .

ذات باريتعالي مقصود از آفرينش ازواج را آرامش و سكون (لتسكنوا اليها) بيان فرموده و در آيه اي ديگر اعلام مي فرمايد كه ازواج و اولاد عدو هستند (فاحذروه ) يعني دقيقاً صفتي كه به شيطان اختصاص داده مي شود . جمع اين دو آيه چيست ؟

خداي سبحان قاعده زوجيت را براي تأمين آرامش و تكميل وجود انسان قرار داده است يعني تكميل و تكامل در قرآن و در آفرينش با زوجيّت است . بخشهاي وجودي مرد وزن كه ناتمام است با هم به تمام مي رسند ونتيجه آن آرامش وتسكين مي شود واز اضطراب و تلاطم به در مي آيند . هنگامي كه هر كدام ازآنها به وظيفه خود درست عمل نكنند مسلم در نقش خودشان ايفاء نقش و وظيفه نخواهند كرد و اين تعادل را به هم مي زنند وهمان مي شود که قرآن مي گويد« إنّ من ازواجكم و اولادكم عدوا لكم » اگر همسر ،همسر نباشد و به وظايف همسري خود عمل نكند، اگر در آن جايگاهي كه بايد باشد ،نباشد و به وظايف انساني وايماني خود عمل نكند گاه ممكن است دشمن ايمان ،دشمن جان و دشمن مال انسان شود . هر نعمتي از نعمتهاي الهي همين حالت را دارد ،يعني گاه ممکن است همين آبي که مايه حيات است مايه مرگ شود . تمام نعمتهاي خداوند اين چنين است. هر نعمتي اگر در جاي خود وطبق اصولش باشد نعمت است اگر در غير مسير و جاي خودش باشد تبديل به نقمت مي شود . زن و فرزند نيزهمينطوراست . فرزندي كه مي خواهد موجب استمرار وجود و اعتلاي نام انسان و موجب بقاء شخصيت آدمي باشد اگر برگشت و تغيير ماهيت داد و انسان نشد بلکه بدل شد به «اولئك كالانعام بل هم اضلّ» نتيجه اش همان عدوي مي شود كه خداوند مي فرمايد . پس اصل مبناي زوجيت براي تسكين و آرامش است مگر اين كه زوجها از جاي خود خارج شوند و مسئوليت خودشان را از جهت اخلاقي و ايماني و اجتماعي انجام ندهند .

درآيه 90 تا 92سوره يونس خداوند يكي از معجزات خود را بيان مي كند كه جسد فرعوني را كه در تعقيب حضرت موسي دررود نيل او را غرق كرد، براي عبرت خلق و بازماندگان حفظ كرده است نام اين فرعون چه بوده است و جسد او در كجا قرار دارد؟ شنيده ام كه جسد او در يكي از موزه هاي نيويورك است .

ظاهرا كه فرعون زمان حضرت موسي رمسس پنجم است ودر«بريتيش ميوزيم» دقيقاً موميايي اين فرعون وجود دارد .يك قسمت شيشه اي بزرگي درست كرده اند و جسد را وسط آن قرار داده اند ونوشته اند که اين رمسس پنجم است ومن خودم آن را ديد ه ام. بالاخره يا در آنجاست يا در موزه ديگري است مثل همه گنجينه هاي دنيا كه اينها را يا بايد در«لوور» ببينيم يا درموزه هاي آمريكا ببينيم ، ميراث همه تمدنهاي پيشين جمع شد تا چنين تمدني را غرب بر گور و ثروت ديگران بسازد و بنا كند .

لطفا در مورد جريان حضرت خضرو جواني كه كشته شد توضيح دهيد ؟

غلام درکلام عرب يعني جوان وفقط به معناي كودك نيست . با توجه به اينكه ثابت شده است که اين جوان موجب فساد و تباهي در زمين براي خود و خانواده و جامعه است و طبعاً مستوجب اين قتل بوده است كه نبي باطني الهي انجام مي دهد اما مستوجب قتل بودنش براي موسي روشن نيست ، آن معلم مي داند و حكم قتل را اجرا مي كند و چون موسي علت را نمي دانسته است لذا ازعلت انجام آن سؤال مي كند ؟ او هم تاويلش را براي موسي مطرح مي كند( براي توضيح بيشتربه تفسيرهمين آيه درسوره مبارکه کهف مراجعه نمائيد).

چرا زليخا زماني که ازدرب خانه بيرون مي آيد يوسف را گناهكار معرفي مي كند ،اما در پايان اقرار به عصمت يوسف مي كند ؟

طبيعي است كه اين دو، زمان بسيار زيادي دارند. درابتدا زليخا در هوس مي سوزد و براي رسيدن به خواسته خودش کاري کرد که هم خود را حفظ كند وهم يوسف را ازدست ندهد وبه نوعي با حبس او را زير نظر داشته باشد اما در پايان ، سالهاي سال گذشته و پرو بال زليخا ريخته است، ديگر شهرآشوب شهر نيست و هوس از جانش رفته است و ديگر سر عقل آمده و چاره اي جز اقرار به حق و جايگاه يوسف ندارد . يوسف هم تمام امتحانهايش را داده و مزد تقوا و صبرش رامي گيرد .

خمس به معناي مصطلحي كه امروز گفته مي شود آيا منشأ قرآني دارد ؟

بله - آيه 41 سور? مبارکه انفال که ريشه ي خمس را بيان مي کند وآيه 26 سوره مبارکه اسري ( و أت ذالقربي حقه...) كه مفسران به اين بيان تفسير كرده اند.(براي توضيح بيشتربه تفسيرآيه 41سوره انفال مراجعه کنيد که طي دوبحث فلسفه وخصوصيات خمس گفته شده است )

آيا باعث وباني تمامي خطاهاي ما شيطان هست ؟

باعث و باني خطاهاي ما شيطان نيست بلکه خود ما هستيم .شيطان فقط خط را نشان مي دهد کما اينکه انبياء هم خط را نشان مي دهند . فرداي قيامت خداوند اين گفته شيطان را مهر تأييد مي زند که ( فلاتلوموني و لوموا أ نفسكم)« من را ملامت نكنيد خودتان را ملامت كنيد» شيطان گفت اين پول را بگير خداوند گفت نگير(احل الله البيع وحرم الربي) شما چرا به حرف شيطان کرديد وبه حرف خدا نكرديد. شيطان راه نشان مي دهد خداوند هم راه نشان مي دهد اما اين ما هستيم انتخاب مي کنيم . شيطان بر هيچ كسي سلطه ندارد( انما سلطانه علي الذين يتولونه) اگر ما اختيار خود را به دست شيطان داديم برما سلطه پيدا مي كند و اگر اختيار خود را به خدا داديم ، خدا به ما سلطه پيدا مي كند ( الله ولي الذين امنو ).

درمورد روح خداوند فرموده است (قل الروح من امرربي) آيا همه موارد هستي امر خدا نيستند؟

دراين آيه امربه معناي فرمان نيست اين امر درقبال خلق است. خداوند دوعالم دارد (الا له الخلق والامر) عالم خلق يعني عالم فيزيک ، عالم ماده وتدريج. عالم امريعني عالم فراماده ، عالم ملکوت نه عالم مُلک، عالمي که درآن ابعاد سه گانه( زمان ومکان وعمق) وجود ندارد. به تعبيرحکما روح مجرد است وازعالم ماده نيست .

درمورد روح خداوند فرموده است (قل الروح من امرربي) آيا همه موارد هستي امر خدا نيستند؟

دراين آيه امربه معناي فرمان نيست اين امر درقبال خلق است. خداوند دوعالم دارد (الا له الخلق والامر) عالم خلق يعني عالم فيزيک ، عالم ماده وتدريج. عالم امريعني عالم فراماده ، عالم ملکوت نه عالم مُلک، عالمي که درآن ابعاد سه گانه( زمان ومکان وعمق) وجود ندارد. به تعبيرحکما روح مجرد است وازعالم ماده نيست .

لطفا در رابطه با آيه 6 سوره مباركه اعراف( فاغسلو وجوهكم و ايديكم الي المرافق) كه در ترجمه هاي مختلف اينطور نوشته شده كه صورت و دستها را تا مرفق بشوئيد، توضيح بفرماييد؟

در آيه وضو خداوند دو مسح کردن و دو غَسل وشستن را مطرح مي کند . پس طبق خود آيه وضو مسحتان( مسح کردن سروپا) وغَسلتان (شستن صورت ودست ) است . اما نسبت به كلمه ( الي المرافق يعني تا آرنج ) شايد اينطوربه ذهن بيايد كه خداوند مي گويد كه تا آرنج بشوئيد يعني از پايين شروع كنيد و به بالا بياييد، درآيه مِن (يعني از كجا تا كجا؟) نيست. خداوند سبحان در اينجا محدوده شستن را بازگو مي كند نه شيوه آن را. در كلام عرب وقتي به خادم مسجد مي گويند ( اكنس الباب الي المحراب - از درب تا محراب جارو بزن) به اين معنا نيست که جارو کردن را ازدرب شروع کند ، يعني اين محدوده را بايد جارو كني ودرمورد نحوه جاروکردن ببين عقلا از كجا آغازمي کنند . بالاخره وقتي انسانها به حمام مي روند بدن خود را از سر مي شويند و به پائين مي آيند پس طبق قواعد، شستن ازبالا به پائين است . خداوند دراين آيه مقدار شستن را مي گويد نه شيوه ي شستن را. از خود آيه مشخص نمي شود كه از كجا تا كجا بايد شسته شود بلکه آن را يا بايد از سنت پيامبرو يا از ادله ديگر بايد استفاده کنيم . (اگر بحث علمي جامع الاطراف مي خواهيد به بحث تفسيرهمين آيه مراجعه کنيد. همچنين براي رفع هرگونه ترديد كتاب «وضوي پيامبر (ص)» را مطالعه کنيد)

فرق نفس با روح را بيان کنيد؟

کلمه روح وسعت غريبي دارد«يسئلونک عن الروح قل الروح من امرربي وما اوتيتم من العلم الا قليلا» روح ازامر خداست ودانش ما نسبت به روح کم است اما وقتي بحث نفس درقرآن مطرح مي شود «ونفس وماسويها فالهمها فجورها وتقويها قد افلح من زکيها» اين نفس است که تسويه شده است درآن فجوروتقوي است وموفق کسي است که نفسش را تزکيه کند. يعني ارتباط ما با نفس بيشترازارتباط ما با روح است. روح کلي است ونفس ازاجزاء روح است. به بيان ديگرقسمت کاربردي واجرائي وبعد حضوري روح را مي توانيم نفس بگوئيم پس رابطه روح با نفس اعم واخص است لذا ما تقسيمات روح نداريم اما درمورد نفس مي گويند نفس اماره ، نفس لوامه، نفس مطمئنه که اينها بعد خارجي وظهوربيروني روح دررابطه با وجود انسان است.(براي توضيح بيشتربه بحث آيه 85سوره اسري مراجعه فرمائيد)

لطفا درمورد کلمه يحول درآيه 24 سوره انفال توضيح دهيد؟

«وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ»(آگاه باشيد که خداوند حائل وواسط است بين انسان وقلب آدمي و بين هستي انسان وجان او). دوستوني که مثلا باهم شش مترفاصله دارند، اگر شئ اي بين اين دو قرار گيرد فاصله اين شئ که بين اين دو حائل شده است با هرستون ازفاصله آن دو با هم کمتراست(يا من يحول بين المرء وقلبه) خداوند بين هستي ما وجان ما قراردارد يعني فاصله خداوند به جان وهستي ما ازخود ما کمتر وخدا از ما به ما نزديک تراست يعني(يار نزديک ترازمن به من است/وينت مشکل که من ازاو دورم) اين همان است که « َهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ – حديد 4» (پوشيده پنهان مي روي اندرميان جان من / سروخرامان مني اي رونق بستان من) اين همان است که مي گويند(انا عند منکسره قلوبهم) من دردل وجان بندگانم هستم « َنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ – ق 16»من ازشاهرگ وجودي شما به شما نزديک ترهستم.

لطفا د رمورد مفاهيم حشر، نشروبعث توضيح دهيد؟

حشربه معناي جمع کردن وگردآوري همراه با قدرت وکُره است لذا جمع کردن نيروبراي جبهه وجنگ را حشرمي گويند وبه کسي که نيروجمع مي کند حاشرگفته مي شود.به قيامت يوم الحشرمي گويند چون همه انسانها مايل به حضورنيستند اما آنها را مي آورند(گرنستاني به ستم مي دهند). نشربه معناي گشودن ازاسامي قيامت است چون درآن عالم همه چيزگشوده مي شود. دراين دنيا همه چيزبسته است ما ماهيت اشخاص واشياء را نمي شناسيم اما درقيامت تمام حقايق بازمي شود وپرده ها به کناري مي رود« يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ – طارق 9» همه چيزعيان مي شود« وَإِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ – تکوير10». بعث به معناي بيدار کردن ازخواب است(الناس نيام اذا ماتو انتبهو) مردم خوابند وقتي مي ميرند وبه قيامت پا مي گذارند ازخواب بيدارمي شوند که چه فرصتهائي را ازدست داده اند(خواب نوشين بامداد رحيل/ بازمي دارد پياده را زسبيل)

با توجه اينکه خداوند درآيه 28سوره بقره فرموده است که مي خواهم خليفه اي درزمين خلق کنم لطفا توضيح دهيد آيا اين خليفه شخص آدم است يا وحدت وتکامل کل بشريت که با وحدت همه به يک انسان کامل درمي آيند؟

خداوند براي يک مقطع ويک لحظه حضرت آدم را نفرموده است «هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلَائِفَ فِي الْأَرْضِ- فاطر39»همه انسانها خليفه خداوند درزمين هستند يعني تمام انسانها استعداد خلافت رادارند اين خلافت يعني متصف شدن ونزديک شدن به صفا ت الهي درحد بشري ومخلوق است. ازعلم، قدرت وعفو خدا وازکمال الهي درزمين خلافت کردن است. اين استعداد را نه فقط حضرت آدم به تنهائي بلکه تک تک انسانها دارند ، اين استعداد بالقوه دروجود همه هست بايد آن را بالفعل کنند. مراد خلافت جمعي درزمين نيست واين معنا ي قابل قبولي درقرآن نمي باشد. پس اينطورنيست که تمام انسانها بايد رشد پيدا کنند تا به آنجا برسند که اين خليفه الله يک انسان کاملي شود، هرانساني اين استعداد را دارد ومستقلا مي تواند مقام خلافت را احرازکند .

درمورد آيه 48سوره بقره وموضوع شفاعت درمذهب شيعه توضيح دهيد؟

درقرآن دودسته آيات درمورد شفاعت وجود دارد، آياتي که نفي شفاعت مي کند مانند همين آيه« وَلاَ يُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ » وآياتي که اثبات شفاعت مي کند« مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ- بقره 255»« وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى – انبياء 28». پس مشخص مي شود که يک نوع شفاعت درقرآن داريم که مقبول نيست بلکه مردود است ويک نوع شفاعت داريم که مقبول است. شفاعتي که بخواهد مربوط به بتها باشد، شفاعتي که ازسوي انسانها باشد که گمان کنند مي توانند شفيع پيدا کنند، مردود است. اما شفاعت بعنوان يک بابي ازابواب رحمت خداوند که ازسوي حضرت باريتعالي شروع بشود کاملا صريح قرآن است وهيچکس آن را رد نکرده است ونمي تواند رد کند ودرآيات شريفه قرآن مسلم وثابت است. مذهب اهل بيت هم همين است يعني ما نقطه شروع شفاعت را ازخداوند مي دانيم. خداست که به پيامبرمي گويد يا رسول الله برخيزوپيامبرمي فرمايد:( ادّخرت شفاعتي لاهل الکبائرمن امتي). خداوند اجازه مي دهد نه اينکه خود حضرت سيدالشهداء بتوانند بازوي کسي را بگيرند، بايد به اذن الله باشد وشفاعت هم درمورد همه (کافرومشرک)قابل قبول نيست بلکه درمورد انسان مومني است که دراعمالش کم وکسري وجود دارد.

خداوند در قرآن مي فرمايد: «ما اَصابَکَ مِن مُصيبَةٍ فَمِنَ اللّه»( هر مصيبتي که بر سر شما مي آيد از سوي خداست)ودر جاي ديگر مي فرمايد:«ما اَصابَکَ مِن مصيبَةٍ فَمِن نَفسِک»( هر مصيبتي که بر سر شما بيايداز نفس خودتان است) آيا اين دو آيه باهم تناقض ندارند ؟

اين شيوه تعبير در آيه نيست امّا مضمون همين است يعني در جايي قرآن مي فرمايد هر مشکلي که براي شما پيش مي آيد نيست مگر اينکه قبلاً ثبت شده است :« مَا أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي أَنفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتَابٍ مِّن قَبْلِ أَن نَّبْرَأَهَا – حديد22» و در جاي ديگر مي گويد:اين ازنفس شما وتقصير خودتان است. « وَمَا أَصَابَكُم مِّن مُّصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ- شوري 30» پاسخ آن است که آنجا که مي گويد هر مصيبتي پيش مي آيد (في کتاب) است و درنزد خداست اين در ناحيه علتها و ريشه هاست، و آنجا که مي گويد از دست خود شماست در ناحيه معلولهاست. يعني خداوند قطعي کرده که اگر آب جوش روي دست من بريزد مي سوزد، قبل از اينکه آب جوش روي دست من بريزد خداوند در کتاب خود(علم الهي) ثبت کرده است که آب داغ و آتش موجب سوختن مي شود امّا فعليت و انجام شدن آن را خداوند قطعي نکرده است. هر چيزي که مي خواهد سر انسان بيايد خداوند حکمتها و علتهاي آن را مشخص و روشن کرده است. در علم الهي ثابت است که اگر کسي از بالاي صد متري خودش را با سر به پايين بياندازد مي ميرد، قبل ازاينکه بميرد درعلم الهي مشخص است که سقوط ازصد متري عامل مرگ است امّا اينکه چه کسي خودش را از بالاي صد متري بياندازد به کتاب الهي ربطي ندارد، اين دست من است (فَبِما کَسَبَت اَيديکُم) پس آنجا که خداوند مي گويد : اگر هر حادثه اي پيش بيايد از نزد ماست يعني وقوع آن عللي دارد که خداوند آنها را در نظام هستي تعريف و تثبيت کرده است امّا اجراي اين علّتها به دست خود ماست.

ما بر اساس قر آن و اعتقادات دينيمان معتقديم که خداوند حضرت آدم ابوالبشر را دفعتاً آفريد بدينصورت که خداوند ابتدا مجسمه حضرت آدم را از گل ساخت،سپس به آن روح و زندگي داد و نسل بشر از اوست. از طرفي بر اساس کشفيات ونظريات علمي نظير نظريه تکامل داروين گفته مي شود که انسان امروزي در طول ميليونها سال تکامل به اين شکل در آمده است و اجداد ما همان انسانهاي ميمون نماي نخستين بوده اند که اسکلتشان نيز کشف شده است چگونه اين دو نظريه باهم جمع مي شوند؟

در بحث خلقت انسان سه نظريه درزيست شناسي وجود دارد:نظريه فيکسيسم (خلقت مستقل)،نظريه ترانسفورميسم(تبدل انواع) و متاسيون (جهش). از بين اين نظرات سه گانه فقط نظريه فيکسيسم (خلقت مستقل) با نظريه قرآن مي سازد.خداوند در قرآن مي فرمايد: ما حضرت آدم را مستقلاً آفريديم و براي حضرت آدم در قرآن نه پدر و مادري مي بينيم ونه انتقال از نسل قبلي به چشم مي خورد. آيات زيادي در اين مورد داريم مثل« إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِندَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ – ال عمران 59» (مثال عيسي در نزد خداوند سبحان مانند آدم است همانطور که خدا آدم را از خاک آفريده است عيسي هم پدر ندارد.) چرا خداوند آدم و عيسي را به هم تشبيه مي کند؟چون حضرت عيسي مثل حضرت آدم پدر ندارد يعني حضرت آدم منتقل به نسلهاي قبلي نشده است و خلقت مستقلي دارد. دهها آيه در قرآن اين مطلب را بازگو مي کند که ما جسم آدم را آفريديم و آنگاه در او روح دميديم و حرکت کرد.اين نظريه قرآن است که با نظريه فيکسيسم منطبق است. اما اينکه اين مطلب قرآن با دانش تجربي تعارض داشته باشد باکي بر اين مسئله نيست چون نظريه داروين حکم نيست وعلما آن رامبناي علمي قرار نداده اند و تا الان بعنوان يک فرضيه مطرح مي شود و شاگرد داروين (لامارک) با او مقابله کرد و مخالفت نمود.در عصر ما نيز خيلي از زيست شناسان نظريه داروين را اصلا قبول ندارند. اين نظريه بعنوان يک وحي منزل و حکم قطعي مطرح نشده است که ما بخواهيم قبول کنيم يا قبول نکنيم.اين نظريه اي است که يک دانشمندي براي خودش گفته است مثل خيلي از نظرياتي که مطرح مي شود و بطلان آنها نيز ثابت مي گردد. پس تنافي اين دو باهم باتوجه به اينکه نظريه تکامل داروينيسم يک نظريه قطعي مسلم نيست هيچ اشکالي ندارد و ما بر نظريه قرآني خودمان مستقريم و برداشت خودمان را ازقرآن به عنوان اصل قبول مي کنيم.البته اشتباه نشود که نظريه قرآني خلقت حضرت آدم تنافي با حضور انسانهاي قبلي روي زمين ندارد.اعتقاد قرآني و روائي ما اين است که قبل از اينکه حضرت آدم ابوالبشر انسانهاي فراواني روي زمين بوده اند، نسلهايي بوده اند که دوران آنها به پايان رسيد و تمام شد و حضرت آدم (ع) نسل جديد وخلق جديدي در ميان اينها بوده است.

با توجه به اينکه معراج پيامبر مکرم اسلام (ص)جسماني بوده است اما در زمان انجام نشده، يعني عباي پيامبر اسلام به درب خانه گير مي کند و به لرزه در مي آيد و هنوز درب از لرزش نيفتاده که معراج تمام مي شود لطفاً دراين مورد توضيح دهيد؟

اولاً معراج پيامبر (ص) هم جسماني بوده است و هم روحاني. « سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ – اسري 1» خدا پيامبر را از مسجدالحرام به مسجد الاقصي و از آنجا به ملکوت الهي مي برد «لنُريَهُ من اياتنا» قسمتي که بايد با جسم رفت، پيامبر با جسم مي رود و قسمتي که بايد با روح رفت با روح مي رود. دوم اينکه معراج خارج از زمان است زيرا سير ملکوتي زمان ندارد ، همين الان هم اگر کسي بتواند از سرعت نور فراتر رود از زمان خارج مي شود و در مباحثات کوانتوم به دنبال بحثهاي انشتين اين قضيه آمده است.

آيا قبل از قرائت قرآن بايستي متقي بود تا قرآن انسان را هدايت نمايد ؟ آيا با توجه به آيه(ذلِکَ الکتابُ لا رَيبَ فيهِ هديً للمتّقين ) متقي بودن مستقل از قرآن ايجاد مي شود؟

وقتي مي گوئيم (أعوذُبالله مِن َالشَّيطان الرَّجيم) و استعاذه مي کنيم اول ظرف وجودمان را پاک مي کنيم و وقتي آيات قرآن در اين فضاي پاک مي نشيند ديگر غبار ندارد و در وجود ما ثابت وباقي است و لذت آن در جان ما مي نشيند .اين کار دو سويه است يعني هم بايد اول پاک شويم و بعد قرائت قرآن کنيم و هم اينکه بعد از قرائت قرآن پاک مي شويم . به اين معنا که اول با الفاظ و مجموعه کلمات و قرائت قرآن آشنا مي شويم و مفاهيم آن را مي گيريم، ابتداً آشتي با قرآن مي کنيم و دلمان را با آن مرتبط مي سازيم، نتيجه آيات قرآن در مقام عمل اين است که ما سعي مي کنيم پاکيزه شويم و شفاء قرآن را مي گيريم « وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاء وَرَحْمَةٌ – اسري 82». نتيجه استفاده از ساحت قرآن پاکسازي دروني ماست. اينجاست که شکوفه هاي قرآن به بار مي نشيند و بذر قرآن در وجود ما (زهر تخم بر خاست هفتاد تخم) مي شود،(ذلِکَ الکتابُ لا رَيبَ فيهِ هديً للمتّقين- بقره 2 ). پس درمقام اول يک شروع اجمالي و يک آشنايي ابتدايي با قرآن داريم، هرکسي که به سراغ قرآن بياييد اين آشنائي را براي او دست مي دهد، اما وقتي ما اين آشنائي ابتدائي را گرفتيم و تفصيلي و عملي کرديم نتيجه آن مي شود که تقوي در وجود ما مي آيد، وقتي تقوي آمد نه تنها از خواندن قرآن لذت مي بريد ، بلکه به جلال الهي به آنجا خواهيد رسيد که فهم يک آيه قر آن را با تمام سلطنت وجود و هستي معاوضه نمي کنيد ، اين حالت در وجود شما شکوفا مي شود و آن را با تمام وجود لمس مي کنيد ، اين مي شود (ذلِکَ الکتابُ لا رَيبَ فيهِ هديً للمتّقين ).پس اول شروع ابتدايي با قرآن داريم ، نور قرآن به دل مي تابد و اگر کار کرديم اثر گذاري عميق و دقيق نيز بدنبال آن خواهدآمد .

لطفاً آن 14 موردي که خداوند به حضرت رسول فرمود از تو سؤال مي کنند را فهرست وار بگوييد ؟

چهارده سؤال تحت عنوان يسئلونک از پيامبر (ص) - گاه از ناحيه دوستان و گاه ازسوي دشمنان - مي شود که اينها دغدغه مردم بوده است : « يَسْأَلُونَكَ عَنِ الأهِلَّةِ - بقره 189»« يَسْأَلُونَكَ مَاذَا يُنفِقُونَ - بقره 215و219»« يَسْأَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرَامِ قِتَالٍ فِيهِ - بقره 217»« يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ- بقره 219» «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْيَتَامَى- بقره 220»« يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ- بقره 222»« يَسْأَلُونَكَ مَاذَا أُحِلَّ لَهُمْ - مائده 4»« يَسْأَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ- اعراف 187ونازعات 42»« يَسْأَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْهَا - اعراف 187»« يَسْأَلُونَكَ عَنِ الأَنفَالِ- انفال- 1»« يَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ- اسري 85»« يَسْأَلُونَكَ عَن ذِي الْقَرْنَيْنِ - کهف- 83»«يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْجِبَالِ- طه 105» اين چهارده مورد مي تواند مبناي يک کتاب مفصلي شود و اگر کسي بخواهد در علوم قرآني پايان نامه دکتري بنويسد اگر اين چهارده مورد را بررسي کند ارزش دارد.

شيطان تا روز قيامت از خداوند مهلت خواست در حالي که مسئله قيامت و بعث بعد از بيرون آمدن حضرت آدم (ع) از بهشت مطرح شد؟

وقتي اين صحنه پيش آمد و ابليس تمرد کرد گفته شد (فَاخرُج) از بارگاه قدسي خارج شو. ابليس گفت پس اگر مي شود من نابود نشوم تا يوم بعث به من مهلت بدهيد. « أَنظِرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ – اعراف 14». در آنجا با حضرت آدم (ع) صحبت بعث نشده بود ولي ملائکه الله مي دانند که هيچ موجودي جز خداوند سبحان باقي نيست و هر موجودي که بيايد، فاني است و از ميان مي رود « كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ – قصص 88» و به دنبال مرگ وفنا بعث وحيات مجدد است نه استمرار حيات اول. اين جزء ابتدايي ترين معارف ملائکه است که دوام را از خداوند مي دانستند ودرآيات قرآن هم وجود دارد. البته پيشنهاد شيطان به شکل کامل قبول نشد، وقتي شيطان گفت: «« أَنظِرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ » تا روز قيامت پذيرفته نشد بلکه تا روز وقت معلوم به او مهلت داده شد « إِلَى يَومِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ – حجر38» آيا اين وقت معلوم زمان ظهورامام زمان (عج) است؟ کسي نمي داند، احتمال دارد تا قيام آن حضرت باشد، اين وقت معلوم را فقط خدا مي داند اما در قرآن صريحا مشخص شده است که فرصت شيطان تا قيامت نيست

در بعضي آيات خداوند مي فرمايد: « َأَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ – مائده 92» اطاعت کنيد خدا را واطاعت کنيد رسول را ولي در بعضي ازآيات مي فرمايد: « َأَطِيعُواْ اللّهَ وَالرَّسُولَ – ال عمران 132» اطاعت کنيد خدا ورسول را چرا فعل اطاعت گاهي تکرار مي شود وگاهي تکرار نمي شود ؟ فاکتور گيري در ادبيات و در رياضي يک اصل است چرا خداوند فاکتورگيري نمي کند؟

اطاعت خدا و رسول هم يکي هست وهم يکي نيست. ريشه اطاعت خدا و رسول يکي نيست، اطاعت خدا عقلاً و قهراً و ذاتاً واجب است ودليل نمي خواهد چون خالق وآفريننده هستي است(هرآن کس که نان دهد فرمان دهد) اما اطاعت پيامبرعقلاً و ذاتاً واجب نيست. اطاعت خداوند ذاتي است اما اطاعت پيامبر به خاطرگفته خداست يعني ريشه اطاعت آنها دوتاست « َأَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ » اما از جهت نتيجه هردو اطاعت يکي است يعني کسي که اطاعت خدا کند يا اطاعت رسول هيچ فرقي نمي کند، زيرا هر آنچه رسول مي گويد هماني است که خدا مي گويد « مَّنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ – نساء 80» (کسي که اطاعت رسول کند گويا اطاعت خدا کرده است.)پس اطاعت خدا ورسول به لحاظ نتيجه يکي هستند اما به لحاظ زمينه و ريشه دو مورد مي باشند

منظور از اسماعيل صادق الوعد در آيه 54 سوره مريم، اسماعيل بن ابراهيم است يا اسماعيل بن هزقيل؟

خداوند درسوره مريم مي فرمايد « وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِسْمَاعِيلَ إِنَّهُ كَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ » (پيامبرياد کن در قرآن از اسماعيل که در وعده اش صادق بود). ما در قرآن يک اسماعيل بيشتر نداريم و منظور قرآن اسماعيل بن هزقيل نيست.اگر بنا بود در قرآن نام دو اسماعيل ذکر شود حتماً خداوند مشخص مي کرد که منظور کدام اسماعيل است. وقتي درکل قرآن يک کلمه اسماعيل مي آيد پس ما يک اسماعيل هم بيشترنداريم .اسماعيل قرآن همان فرزند ابراهيم است

ازيک سو خداوند انسانها را به تدبر و تفکردر قرآن دعوت مي کند از سوي ديگر داريم (مَن فََسّرَّ القُرآنَ برَأيهُ فاليُتبوَّّع مقعدُه مِنَ النّار ) يا (اَکَبّه الله علي مِنخَِريه في النّار) کسي که قرآن را به رأي خود تفسيرکند جايگاه او در جهنم است. لطفا توضيح دهيد؟ محل تدبروتفکرکجاست؟

موضوع تدبر را خداوند درقرآن مطرح مي فرمايد «أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ – محمد24». تدبر از ماده دبر مي آيد. پشت کتاب را ديدن دبرگفته مي شود . تدبر يعني چيزي را از همه جوانب و اطرافش بررسي کردن، يعني به يک آيه از تمام جهات فکر کردن وتامل کردن واين مسئله هيچ تنافي با تفسير به رأي ندارد. تفسير به رأي يعني چيزي وفکري در ذهن انسان وجود دارد که براي اثبات وبه کرسي نشاندن آن به سراغ قرآن مي رود و زمانيکه چيزي مطابق آنچه در ذهنش بود از قرآن پيدا کرد، مي گويد اين حرف من است . اين شنيع ترين شيوه بر خورد با قرآن است. مفسروکسي که مي خواهد قرآن بخواند بايد بدون ذهنيت سراغ قرآن برود وذهنش را از قرآن پر کند نه اينکه ذهنيت خود را بر قرآن تحميل کند. والا باب تفکردرقرآن گشوده است درحديث داريم که (لا خير في عبادةِ لاتفکُّر فيهِ ولا خيرفي قرائتٍ لا تدبر فيه - عبادت بدون تفکر و قرائت بدون تدبر فايده اي ندارد). محل تدبروتفکرکل آيات قرآن است مگرآيات متشابه که اصلاً ما نمي فهميم وتدبردرآن کارما نيست بلکه بحث تأويل قرآن است که اگر صد سال ديگر هم عمر کنيم باز به تأويل و بطن قرآن هرگز نخواهيم رسيد ، تاويل بطون قرآن کاراهل بيت(ع) است اما در تفسير تدبرکردن اشکالي ندارد

خداوند در آيه 122 سوره بقره در مورد بني اسرائيل مي فرمايد که اينها قوم برگزيده اند، آيا بر اين اساس مي توان چنين استدلال کرد که ادعاي صهيونيست مبني بر برتري قوم يهود درست است؟

ما گاهي يک حصر داريم که به آن حصر حقيقي گفته مي شود ، مثلاً مي گويند فلاني اولين عالِم است يعني اولين عالِم در جهان و هستي از ازل تا ابد، اين حصر حقيقي است. گاهي مي گويند فلاني اول عالِم است اما مراد درروستا و محله خود اوست که اين حصر اضافي است نه حقيقي. اينکه خداوند به بني اسرائيل مي فرمايد: « َأَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ » با درنظرگرفتن تمام قرينه آيات ، دراين آيه بيان، بيان عتاب خداوند نسبت به اينها است و منظوراين است که ما شما را براهل زمان خودتان فضيلت داديم بدليل اينکه فرعون را نابود کرديم اما شما را نگاه داشتيم . «فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ» يعني (عالمي زمانکم). هيچ دليلي ندارد که خداوند آنها را در آن زمان بر پيامبر اسلام (ص) که 2000 سال بعد مي آيد فضيلت بدهد. بني اسرائيل در زمان خودشان برترين قوم بودند به دليل اينکه بالاترين وبهترين انبياء و کتاب آسماني را داشتند. لذا خداوند با بيان اين آيه مسئوليت آنها را درآن زمان مطرح مي کند که خداوند به آنها نعمت داد اما کفران نعمت کرده و قدر ندانستند. خداوند به ما مسلمانان نيز اين مطلب را مي گويد: (كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ - ال عمران 110) شما بهترين امتها هستيد. آيا اين موجب برتري نژادي براي ما مي شود؟ خير، چون شرط دارد، (إن کُنتُم مؤمنين) اگرمؤمن باشيد شما برترين خواهيد شد و الا برتري نخواهد بود.پس اين آيه اثبات برتري نژادي نمي کند چون اصلا برتري نژادي درمعارف الهي مفهومي ندارد و ما در اسلام يا در اديان الهي نژاد برتر نداريم

با توجه به اينكه در آيات قرآن معمولاً پس از نماز به زكات اشاره شده است و از خمس صحبتي نشده است لطفا دراين مورد توضيح دهيد ؟

كلمه زكاتي كه در كنار صلات در قرآن بكار برده مي شود زكات فقهي نيست آن زكاتي كه شامل غلات اربعه(جو ، گندم ، كشمش وخرما) وانعام ثلاثه(گاو، شتر وگوسفند) ونقدين (طلا و نقره با شرايط خاصش) مي شود ، نام آن در قرآن صدقه است اما در فقه به آن زكات مي گويند. زكات درقرآن كريم تمام خدمات و وظايف مالي انسان مسلمان اعم از همان زكات فقهي، خمس،انفاقات ،نفقه عيال وتمام وظائف مالي مستحب ، خيرو مبرات را شامل مي شود .در باب زكات فقهي كه نامش در قرآن صدقه است يكي دوآيه وجود دارد كما اينكه در مورد خمس هم يكي دوتا آيه در قرآن داريم از اين جهت با هم فرقي ندارند

لطفا درمورد اينکه عيسي خير دائم است توضيح دهيد ؟

كلمه مبارك يعني خيرمستمر . عيسي مي گويد« وَجَعَلَنِي مُبَارَكاً – مريم 31». (خداوند من را مبارك قرارداده است) يعني خير وجودي عيسي بن مريم هميشه براي بشريت رسيده است ، مي رسد و خواهد رسيد . اينها انسانهايي نيستند كه نامشان تمام شود فکروذکرومكتب اينها باقي است و خير اينها پايدار است .همين الان خيلي ها در دنيا از وجود عيسي آن به آن خير مي برند

نوروضياء در معنا چه تفاوتي با يكديگر دارند كه در ادعيه و نيز درقرآن نور را به ماه و ضياء را به خورشيد نسبت مي دهند ؟

« هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيَاءً وَالْقَمَرَ نُوراً – يونس5» در فروغ لغت ضياء به نوري گفته مي شود كه از وجود وذات خودش جوهر مي گيرد يعني نور ذاتي . اما نور، عام است ممكن است ذاتي باشد ممکن است عاريه اي وقرضي باشد لذا خورشيد ضياء دارد چون نورش ذاتي است اما ماه مستنيراست ونورش از خودش نيست

چگونه مي توان معناي واقعي توكل به خدا را دردرون خود درك كرد و فهميد؟

مفهوم شناسي دراسلام خيلي مهم است كه مثلا مفاهيم صبر، شکرو ذکر را درست بشناسيم. درمورد توکل هم درک مفهوم توكل مهم است كه توكل يعني چه. بحث توكل اين است كه واقعا ما به اين باور برسيم كه علت العلل تمام حادثات وجود خداوند سبحان است (لاموثر في الوجود الي الله) يعني هيچ ماده اي در وجود خاصيتي ندارد مگر به خاصيت بخشي خداوند. داروهائي که دكتر تزويج مي کند كه شافي و درمان نيستند، مواد شيميايي است و خواص شيميايي دارند، هوالشافي به اينها خاصيت بخشيده است (يامن اسمه دواء وذكره شفاء ). اگرما اثرگذاري هرچيزي رادرعالم از خداوند سبحان بدانيم به مقام توكل رسيده ايم . لذا آنجا كه اثركند خداوند اراده مي كند وآنجا كه اثر نكند اراده الهي نيست. براي رسيدن به آن آثارخداوند به ما گفته است که حركت كنيد اگر اراده الهي باشد آن آثار مي آيد واگر اراده الهي نباشد آن آثار نمي آيد. اگرما به اثربخشي خداوند تكيه كرديم ودرقلب خودمان پذيرفتيم که هيچ نيرو وعاملي وهيچ پول ومقامي کارنمي کند وآن اثرگذاري اصلي از خدواند است، متوكليم . دراين صورت هيچگاه انسان احساس يأس وشكست نمي کند وهميشه با تکيه برهمين مقام حركت مي كند.

چرا قرآن به زبان عربي است ؟

هرمتني براي بشر به يك زبان نوشته شده است بالاخره قرآن هم يک متني است که بايد به يك زبان نازل مي شد. چون پيامبر عربي بوده است پس قرآن هم بايد به زبان عربي نازل شود وصدها دليل ديگربرعربي بودن قرآن وجود دارد. امتيازات زبان عربي فراوان است . ما هيچ زبان زاينده اي مثل زبان عربي در دنيا نداريم . دربين زبانهاي دنيا منظم ترين قواعد صرفي ونحوي ودستورزبان وگرامر را زبان عربي دارد وبعد ازآن زبان فرانسه وعربي است

چنانچه بنده اي (اصلحو) را انجام بدهد ولي (تابو) مقدمه را انجام ندهدآياخداوندسبحان اورامي بخشد؟ آيا توبه زباني کافي است؟

خير. اصلاح جاي خودش است اما چنين کسي بهره توبه را نبرده است . توبه گفتن استغفرالله نيست ، توبه پشيماني وندامت انسان از عملي است كه انجام داده وتصميم عدم رجوع وبعد هم جبران كردن دارد. پس اگر كسي جبران كند اما تصميم به ادامه اينكار را داشته باشد فايده اي ندارد . پس اول بايد مقدمات را درست كرد يعني پشيماني وندامت و تصميم عدم انجام گناه باشد بعد ازآن اصلاح راشروع کرد. اگر ما يك كارخوبي كرديم اما ازگناه خود پشيمان نبوديم وتصميم بازگشت داشتيم آن كارخوب هم بي خاصيت مي شود.لذا ترتيب منطقي ودرست همان است که خداوند درقرآن مي گويد. ما توبه زباني را اصلاً توبه نمي گوئيم. گفتن استغفرالله واجب نيست شما مي توانيد دهانتان راببنديد وتوبه كنيد به شرط اينکه دل وجان متحول وپشيمان باشد. ما نياز به توبه نفسي وقلبي داريم اگرتوبه قلبي بين ما وخداوند برزبان هم جاري (توبه لفظي) شد خوب است.بعد ازآن توبه عملي است وبايد در مقام عمل اين را پياده كرد.

لطفا درمورد آيه « إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ – شعراء 89 »توضيح دهيد؟

در قرآن دل سليم در قبال قلب مريض است . مرض به معناي انحراف است. قلب مريض يعني دلي كه منحرف است. قلب سليم يعني قلب مستقيم ، قلبي كه مسير خود را به درستي پيدا كرده است و در آن اعوجاج و كجي وجود ندارد. آنهايي كه با قلب سليم به قيامت پا مي گذارند از تمام زحمات وموقعيتهاي مادي و معنوي كه در دنيا اندوخته اند بر طبق اين آيه شريفه بيشترين فيض و بهره را خواهند داشت.

علت اينكه پيامبر اسلام فرمودند چهار سوره هود ،مرسلات ، واقعه و نبأ مرا پير كرد چيست ؟

دراين سوره ها خداوند عمق فضاي قيامت را توصيف و ترسيم مي کند و سنگيني اين بار به دليل آن باور و يقيني بودن ايمان پيامبر به قيامت كافي بود که آن اثرگذاري را بر حضرت داشته باشد.

آيا آيه « إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ »درمورد پيامبران هم صدق مي کند ؟

اين آيه کلي است انبياء هم درخسرند اما مصداق بارز« إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ – عصر3» انبياء هستند. پس انبياء هم درخسرند واين تهديد براي آنها هم وجود دارد اما آنها راه بيرون آمدن ازخسر را خوب مي دانند وگرفتارخسران نمي شوند.

قرآن مي گويد از نشانه هاي ما حركت كشتيها بر روي درياها ست اين موضوع مگر چقدر مهم است يا چه چيز عجيبي است كه خداوند بارها آن را از نشانه ها وآيات خود شمرده است ؟

هفت دهم دنيا را آب گرفته است و تمام طرق مواصلاتي مهم ما دريايي است يعني تمام بارهاي سنگين ،تكنولوژي وصنعت که امکان حمل آنها ازطريق هوا و راههاي زميني وجود ندارد ،از طريق دريا منتقل مي شود. عمده ارتباطات ما دريايي است. خداوند قوانين آب وقوانين فلزات و جامدات ، چگالي آب و وزن حجمي اينها را آنقدر زيبا تدوين نموده است كه شما بتوانيد هزاران تن محموله را از خليج فارس تا آن سوي جهان واز آن سوي دنيا تا خليج فارس منتقل كنيد و اين آيت بزرگ واز نشانه هاي عظيم الهي ونعمتهاي خداوند برشما انسانهاست كه در قرآن تذكر داده مي شود .

با توجه به اينکه قرآن مي گويد همانا حسنات بديها را ازبين مي برد تفاوت ثواب با حسنه چيست ؟

حسنه خود آن عمل است . حسنه صفتي است كه موصوف آن حذف مي شود يعني (الفعله الحسنه - عمل وكار حسنه ). اما ثواب آن چيزي است كه بر حسنه مي دهند يعني ثواب نتيجه حسنه است. « إِنَّ الْحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّـيِّئَاتِ – هود114» اگر اعمال شايسته انجام بدهيد آثار اعمال ناشايست را از وجودتان دور مي كند و مي برد. دراين آيه روي حسنات تاکيد مي شود و ثواب ربطي به اين موضوع ندارد.

معنا ومفهوم لغوي و اصطلاحي شبهه چيست ؟

پيامبرفرمودند:«امربيّن رشده فيتبع امربيّن غيه فيجتنب شبهات بين ذلک» چيزي كه حكم و تكليف در ترك وانجام دادن آن واضح و روشن است ترك مي كنيم و يا عمل مي كنيم اما چيزي كه حکم ومحدوده آن درحليت و انجام دادن ودر حرمت وانجام ندادن براي ما معلوم نيست نام اين را شبهه مي گذارند وبه ما فرموده اند «قف عند الشبهه» خود را در فضاي شبهه ، آلوده نکنيد، دست نگاه داريد و تحقيق كنيد تا مسئله برايتان روشن شود .

مگر نه اين است كه فرشتگان گناه نمي کنند پس ابليس چگونه نافرماني خدا کرد؟

ما قائل به عصمت وبي اختياري کل ملائکه نيستيم. جمعي از فرشتگان صاحب اختيارهستند و جمعي صاحب اختيار نيستند. طبعا اگرابليس فرشته است ازجماعتي است که صاحب اختياراست لذا داراي حساب و كتاب است وبه همين دليل به جهنم مي رود .خداوند صريحا درقرآن مي فرمايد« فَكُبْكِبُوا فِيهَا هُمْ وَالْغَاوُونَ وَجُنُودُ إِبْلِيسَ أَجْمَعُونَ- شعراء 94و95 »(براي توضيح بيشتربه cd شيطان درپرتوآيات قرآن مراجعه کنيد)

اينکه قرآن مي گويد خداوند از روح خود در آدم دميد آيا منظور اين است كه خداوند روح دارد ؟

خداوند روح ندارد كه پاره اي ازآن را جدا کند ودربدن آدم بريزد، تعبير روحي مثل ارضي وسمائي وبيتي است. خداوند به ابراهيم واسماعيل مي گويد بيت من را پاکيزه کنيد« وَعَهِدْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَن طَهِّرَا بَيْتِيَ – بقره 125 » اين (ي يعني من) به اين مکان شرافت مي دهد يعني توجه خداوند به اين زمين واين مکان فوق العاده است . خداوند قابل تجزيه نيست که پاره اي از روح او جدا شود وبه آدم داده شود. خداوند روح را مي آفريند« ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ- مومنون 14» انشاء يعني آفرينش. پس روح ما مخلوق خداست لذا نمي تواند جزء وجود خدا باشد. به دليل آن شرافت وسرمايه گذاري وآن خصوصيات وويژگيها ئي که خداوند به اين جان تپنده آدميان بخشيده است واين ظرفيتهاي بالائي که دراين جان ونفس انسان وجود دارد وبه دليل اينکه خداوند مستقيم اين روح را به آدميان مي دمد (خمرت طينة آدم اربعين صباحا ) تعبيربه روحي مي شود.

منظورخداوند ازاينکه از نهرها و درختان بهشت و از آتش دوزخ درقرآن زياد سخن به ميان مي آورد چيست؟

بايد همه نعمتهاي بهشت وهمه آيات جهنم را درقرآن بررسي کرد. فاز اول نعمتهاي بهشت مطابق فهم ما است. خداوند براي بيان زيبائيها و طراوت بهشت نعمتهاي مادي وحسي را مطرح مي کند. فاز دوم نعمتهاي فرا مادي ولذتهاي روحي (زوجيت، لذت گوش و لذت پاکي وافكار پسنديده) است« لَا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْواً وَلَا تَأْثِيماً – واقعه 25». فاز سوم آن نعمتهايي است كه در دنيا نه ديدني و نه شنيدني است و نه قابل توصيف است وما چيزي ازآنها را نمي فهميم . در مورد جهنم در دنيا چيزي جزآتش وجود ندارد كه خداوند درمورد قهرخود به آن مثال بزند.

عده اي معتقد به تفسير روايي هستند كه طبق نظرآنها اكثر آيات بايد از گفته معصوم تفسير داشته باشد نظر شما در رابطه با اين تفاسير چيست ؟چه تفسيرروائي را شما توصيه مي کنيد؟

اي كاش ما براي هرآيه قرآن سخني صحيح و مستقيم از معصومين دريافت مي كرديم. مسلم اين بهترين شيوه تفسيرقرآن بود. اما اين طور نيست كه براي هرآيه قرآن يك روايت مسلم ومسجل ازمعصومين داشته باشيم و نبودن آن مشخص مي کند که شايد نيازهم نبوده است. البته مسلم است که بدون سخنان معصومين نمي توان وارد آيات احكام ،آيات متشابهات ، ناسخ و منسوخ وآيات مجمل و مبين قرآن شد ويک نظررا برنظرديگر ترجيح داد. اينجا جائي است که متعبدانه بايد به سخنان معصومين تن بدهيم وبپذريم ولذت ببريم ومعاني حقيقي قرآن را بدانيم. اما شيوه برخورد خود ائمه اين نبوده است كه راي اخباريون حاکم باشد که (لا يجوزتفسيرالقران الا بالاثرالصحيح) (تفسيرقرآن درست نيست مگراينکه به يک روايتي باشد.) دعوت ائمه (ع) وخود قرآن به فهم ازآيات نشان مي دهد که استفاده ازآيات شريفه منحصربه روايات نيست که اگرروايتي وجود داشته باشد ازآيه استفاده کنيم، چنين چيزي وجود ندارد. در بين تفاسير روايي من تفسير نورالمقلين از علي الجمعة الهويزي العروسي را ترجيح مي دهم .

ايام نحس و مبارك در قرآن چه ملاكي دارد ؟ آيا ماه صفرجزء ماههاي نحس است؟

ما ايام نحس و مبارك در قرآن نداريم که يک روزي ذاتاً نحس ويا مبارک باشد. نحوست ومباركي به واقعه اي است كه در آن روز شكل مي گيرد نه به ذات خود آن روز. آن حادثه اي که اتفاق مي افتد مبارک يا نحس است. معصومين فرمودند:) الايام کلها لله) تمام روزگاراز خداوند است.(لا تسبوالدهر)روزگاررا سب نکنيد.(لا تعاد ايام) با روزگارنجنگيد. در مورد ماه صفر نيزهرگزنحس بودن را نداريم آنچه وجود دارد حزن وسنگيني ماه صفر است. به خاطرغمها وسنگيني هاي ماه صفر براي اهل بيت (ع) است که امام صادق فرمودند:(من بشّرني بخروج الصفراُبشّره بدخول الجنه) (بشارت خروج صفررا به من بدهيد تا بشارت بهشت رابه شما بدهم)

چگونه مي توان مطالعه قرآن نمود تا فهم بهتروفراتري که ازآيات نصيب ما گردد؟ به كدام كتاب تفسيررجوع كنيم ؟

قدم اول در برخورد با قرآن و وظيفه اول انسان مسلمان خوب خواندن قرآن است و توصيه به خواندن به دليل آن است که خود الفاظ قرآن كلام خداوند وعين وحي است اينها کلمات پيامبرنيست. اما وقتي خواندن قرآن براي منِ فارسي زبان ارزشمند است كه بدانم چه مي خوانم، پس بايد ترجمه قرآن را بخوانيم تا معاني آن را بفهميم ودرك كنيم. تا اين مرحله قرائت است ، مرحله بعدي تلاوت وبعد ازآن تدبرو بعد تحقق است يعني الفاظ وکلمات را بيشتر بشناسيم ؛ ربط آيات رابا يكديگر متوجه شويم ؛ پيامها وکليات آيات را درک کنيم؛ به نتايج و دستاوردها وپيامدهاي آيات بينديشيم وآنها را در كنار هم بچينيم و طبق آن زندگي كنيم. براي رسيدن به مفاهيم قرآن بنده مسلما تفسير را توصيه مي كنم زيرا دست مترجم درترجمه بسته است واگربعضي ازآيات فقط ترجمه تحت اللفظي شود مفهوم رانمي رساند لذا نيازبه ترجمه آزاد دارد که بتوانيم با ادبيات فارسي مطلب رابه مخاطب منتقل کنيم ، پس ترجمه خوب است اما براي انس وفهم بيشتربايد ازترجمه فراتربرويم وبه تفسيررجوع کنيم . براي قدم اول در تفسير گزيده تفسير نمونه پيشنهاد مي شود

آيا با توجه به اينكه ترتيب قرارگرفتن آيات درسوره ها منطبق با زمان نزول آنها نيست آيا مي توان در تفسير هرآيه به آيات ما بعد و ماقبل آن اشاره كرد ؟

بله، هر چند كه ممکن است زمان نزول آيات به ترتيب نوشتن وشماره آيه نباشد اما تنظيم آيات درون سوره توسط خود پيامبرانجام شده است. اينکه نبي مکرم دستوردادند اين آيه را قبل ويا بعد ازآن آيه قرار دهيد، حاکي ازآن دارد که اين آيات – ولو اختلاف زمان نزول دارد- درعين حال با يكديگر ارتباط دارند. .

معراج پيامبر (ص) چگونه و به چه ترتيبي بوده است ؟

قرآن سيرپيامبررا اينگونه بازگومي کند «من المسجد الحرام الي المسجد الاقصي الذي باركنا حوله »يعني پيامبرابتداً ازمسجدالحرام به مسجد الاقصي مي رود. اين يک بخشي ازسيرپيامبراست که مادي است وجسم آن حضرت مي رود اما ازآنجا پيامبربه ملكوتي مي رود كه اسرار خلقت را مي بيند«لنريه من اياتنا». تا جايي كه ايشان نياز به حركت جسماني و روحاني دارند جسم و روح پيامبرمي رود.درمحيطي كه ديگر جسم كارايي نداشته باشد روح ايشان مي رود. پس بطور كلي معراج پيامبرهم جسماني است و هم روحاني (براي توضيح بيشتربه تفسيرآيه اول سوره مبارکه اسري مراجعه کنيد)

آيا ميتوان قرآن را از ديدگاه برون ديني تفسير كرد ؟

مي شود قرآن را ازديدگاه برون ديني هم تفسيرکرد. اگرشما به مداليل قرآن يعني آن موضوعاتي كه قرآن به آن دعوت مي كند نگاه برون ديني كنيد اين تفسير برون ديني قرآن است. بعنوان مثال قرآن ما را به اتحاد ، به صداقت ، وفاي به عهد دعوت مي کند با هرنگاه برون ديني اين مطالب را تفسيرکنيد مشکلي پيش نمي آيد.

منظور از جبت و طاغوت درقرآن چيست ؟

طاغوت درقرآن نماد طغيانگران مقابل خداوند ومتعديان برمردم است. جبت نماينده کساني است که با انحرافات فکري انسانها را ازخداوند دورمي کنند . پس مي شود طاغوت را نماينده زور مداران و قدرت مداران و جبت را نماينده منحرفان فكري و آشوبگران درعقايد اجتماعي بدانيم. اينها شيطان نيستند بلکه نمايندگان شيطانند

آيا لقمان دقيقا آيا ت قرآن را به فرزند خود مي گفته است ؟

قرآن بعد ازلقمان بوده است. آيا مطالبي را كه خداوند از زبان حضرت موسي مي گويد موسي با همين كلمات گفته است؟ خير ، خداوند محتواي مطالب موسي را با ادبيات قرآني مي گويد ، خداوند محتواي مطالب لقمان را مي گويد اما با آن احسن الحديث قرآن وبا زيبائي وويژگيهائي که درقرآن وجود دارد . پس محتوي همان است اما قالب از خداوند است كه برزبان نبي مكرم جاري مي گردد

در قرآن در مورد داستان حضرت آدم يکجا توبه را قبل از هبوط آورده و در جايي ديگر بعد از هبوط آورده است چگونه اين دو قابل جمعند؟

يک جا اصل خود توبه ودريک جا مقبوليت و پذيرش توبه از سوي خداوند است. به اصطلاح ما در يک جا توبه نظري و درجاي ديگرتوبه عملي است واين مسئله اشکالي ندارد واز جهت آيات درسوره مبارکه طه وبقره هماهنگ هم هست

خداوند در سوره اسراء به پيامبر مي فرمايد اي رسول نزديک بود کافران تو را فريب دهند و با تو دوست شوند و تو اندک تمايلي به آنها نشان دهي،لطفا دراين مورد توضيح دهيد؟

اين سوال درمورد آيه 74 سوره اسراء است« وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدتَّ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً ». اين موارد مثل همان است که قرآن مي فرمايد:« لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلَتَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ - زمر65» (پيامبر اگر شرک بورزي عملت حبط مي شود).« وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِ- حاقه44 »(پيامبر اگر يک کلمه به ما دروغ ببندي رگ حيات تورا مي زنيم ).آيا اين آيات به اين معنا است که پيامبر شرک مي ورزد وبه خدا دروغ مي بندد؟پس چرا خدا اين حرفها را به پيامبر مي گويد:1- خدا اين سخن را مي گويد که پيامبر بداند قانون مطرح است نه شخص او. اگر پيامبر هم طبق قانون عمل نکند با آن حضرت هم برخورد مي شود.2-خدا اين را به پيامبر مي گويد که ديگران حساب کار خودشان را بکنند.يعني (اياک اعني واسمعي يا جاره ) به در مي گويند که ديوار بشنود

شيطان بعد از خروج از بهشت چند شبهه را مطرح کرد: الف- خدايا تو که مي دانستي من سجده نمي کنم چرا چنين امتحانم کردي؟ ب- خدايا تو که مي دانستي من مهلت مي خواهم تا آدميان را اغوا کنم چرا به من مهلت دادي؟

اولا اين سؤال غلط است چون اصلاً شيطان وارد بهشت نشده است که از بهشت خارج شود ،بهشت جايي براي شيطان و شياطين و وساوس و نيرنگ نيست« لَّا لَغْوٌ فِيهَا وَلَا تَأْثِيمٌ - طور23 » بهشت جاي پاکي است.اما پاسخ اين شبهات: الف- من همين الآن مي گويم خدايا تو که مي دانستي من ممکن است اينجا بلغزم پس چرا من را به اين مسأله مالي امتحان کردي؟ مگر علم خدا موجب مي شود که خداوند بندگان خود را ابتلا و امتحان نکند؟ مگر خدا براي رسيدن به علمش ابتلا و امتحان مي کند؟ آيا علم خدا تأثير گذار در لغزش من است؟ ابداً ربطي به اين حرفها ندارد. اين شبهه اي است که گاهي ما درکارهاي خود داريم. اگرخدا مي دانست شمر،شمر مي شود چرا اورا آفريد. مگر علم خدا موجب شمر شدن شمر شده است؟ علم الهي از صفات ذات خداست وبه فعل الهي هيچ دخلي وربطي ندارد. ب- چون سنت خداوند مهلت دادن است لذا به شيطان هم مهلت مي دهد « قَالَ إِنَّكَ مِنَ المُنظَرِينَ – اعراف 15». خداوند هيچ کس را بدون مهلت محاکمه نکرده است و نمي کند. اگر چنين مي کرد همين شيطان بعنوان اعتراض مي گفت خدايا چرا به من مهلت ندادي شايد من توبه مي کردم.اين شبهات همان نسخ شيطاني است ومنطقي ندارد وجز توهم چيز ديگري درآن نيست . مرحوم علامه طباطبايي دوازده شبهه از زبان شيطان درسوره اعراف مي نويسند وخيلي خوب آنها را پاسخ مي دهد. فخر رازي اينها را مي¬نويسد و100 صفحه اختصاص مي¬دهد به جواب دادن اين 12 تا شبهه. .

شفاعت شهيدان شامل چه کساني مي¬شود؟

سلسله شفاعت بعد از خداوند وقرآن عبارتند از انبياء، اولياء،علماء و شهدا. اما درمورد اينکه از چه کسي مي¬توانند شفاعت کنند؟ رابطه¬ها ئي که دردنيا وجود دارد در آنجا حاکم نيست يعني اين انساب و نسبتها ( برادر و خواهر و قوم و خويشي) برداشته مي¬شوند. آن کسي که مي¬خواهد در حقش شفاعت شود بايد رضايت خدا در شفاعت او باشد. شفاعت در حق مؤمن است نه در حق کافر. شفاعت در حق کسي است که مرضي خداوند باشد

ابليس از سوي چه کسي وسوسه شد که بر آدم سجده نکرد؟

کسي ابليس را وسوسه نکرد . کبر دروني ابليس عاملي بود که باعث شد به تسليم فرمان خداوند نشود. لذا گفت « انا خيرٌ منه»

آيا خداوند نمي دانست که شيطان سجده نمي کند چرا به او گفت سجده کن؟

آيا خدا نمي داند که انسانها گناه مي کنند،چرا به آنها مي گويد گناه نکنيد؟ اگر اينطور باشد پس خداوند بايد فقط به جبر عمل کند و ديگر نبايد به کسي اختيار دهد. اتفاقاً خداوند با علم به اينکه ما چه مي کنيم ما را آفريده و اختيار داده است. ابليس هم اختيار دارد مي تواند سجده کند يا سجده نکندکما اينکه هزاران ملک سجده کردند.بنابراين علم الهي مانع عمل کسي نمي شود ولو ابليس

لطفا در مورد عالم ذر توضيح دهيد.

ما قائل به خلق ارواح قبل از ابدان هستيم.يعني روح انسانها قبل از بدن هاي آنها آفريده شده است. يعني روح قبلاً يک دستاوردها وظرفيتهائي در درون خود داشته است که اين ظرفيتها در دنيا باز مي شود که مي توان نام آن را فطرت گذاشت . اين دستاوردها ممکن است در عالم ذر يا عالم ارواح و يا عالم اشباح بوده باشد.اما بعضي از خصوصيات و جزئيات دقيق تر عالم ذر براي محققان محل تأمل و توجه بيشتري است

لطفا در مورد نزول تدریجی و دفعی قرآن توضیح بفرمایید؟

قرآن دو نوع نزول دارد: نزول دفعی و نزول تدریجی. کل حقایق قرآن انزال دارد. یعنی یکباره بر قلب پیامبر نازل شده است « إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِی لَیلَةِ الْقَدْرِ» این «هُ» به قرآن برمی گردد و منظور کل قرآن است نه جزء آن. اما در شرایطی که ضرورت اقتضاء می کرد جبرئیل امین به إذن الهی می آمد و می گفت: یا رسول الله از این قسمت تا آن قسمت را بخوانید که این فرآیند طی 23 سال صورت گرفت و نام آن تنزیل است.

در فرازی از صحیفه سجادیه امام سجاد(ع) دعایی فرمودند: خدایا چنانکه شیطان را بر ما مسلط ساختی ما بر او تسلط نداریم لطفا توضیح دهید.

تعبیر امام سجاد(ع) این نیست، شیطان اصلا بر کسی تسلط ندارد. «ما کانَ لی علیهم من سلطان». در قیامت شیطان می‌گوید خدایا من بر هیچ یک از بندگان تو تسلّط نداشتم  خدا هم تائید می‌کند. اگر دروغ می‌گفت همانجا مچش را می‌گرفتند. شیطان تسلط ندارد فقط پیشنهاد ‌می‌دهد. ما هستیم که در مقابل پیشنهاد شیطان ضعیف هستیم و قبول می‌کنیم. چیزی که امام فرمودند اینطور سلطه نیست، ما شیطان را نمی‌بینیم او ما را می‌بیند. او می‌داند ما کجاییم و ما نمی‌دانیم او کجاست. گاهی خیال می‌کنیم کسی رفیق است، بعد از بیست سال می‌فهمیم شیطان‌صفت بوده ما نمی‌فهمیدیم اما شیطان می‌داند دارد چه می‌کند. بحث متاسفانه این است که چه بسا انسان‌هایی که قالبشان قالب انسان است اما روحشان روحِ ابلیسی است، این‌ها خطرناک‌اند. کانال‌های ورودی که نمی‌فهمیم شیطان از آن‌ها وارد می‌شود و از این طریق تغذیه‌مان می‌کند.

ای بسا ابلیس آدم خوکه هست

پس به هر دستی نباید داد دست

ای بسا غول بیابانی که راه

می نمایاند ولیکن سوی چاه