وقتي كه مي گوييم «و قل الحمد الله الذي لم يتخد ولداً» حمد براي الله است چون ولدي براي خود اخذ نكرده يا اين كه حمد براي الله است و نداشتن ولد براي الله صفت اوست؟ .

يكي از علت هايي كه تمام حمد را ازخدا مي دانيم آن است که خداوند ولد ندارد. حال اين سوال پيش مي آيد که چرا ولد نداشتن خداوند حمد دارد؟ داشتن ولد اثبات نيازمي کند ، با « لم يلد و لم يولد » بي نيازي حضرت حق را اثبات مي كنيد پس وقتي مي گوئيد «و قل الحمد الله الذي لم يتخد ولداً» يعني «و قل الحمد الله الذي غني عن الخلق» چرا كه ولد داشتن نياز به جنس مخالف وناقص بودن و تكميل شدن است وبا اين کلمه همه اينها را ازخداوند دورمي کنيد .

به چه دليل ما خداوند را مي پرستيم؟آيا هر كس اين هستي را بيافريند بايد او را پرستيد؟

ما خدارا براي خدا پرستش نمي كنيم که بحث نياز يا بي نيازي او مطرح باشد.پرستش خدا يعني عمل كردن به فرامين الهي اگرکسي فرمان وطرح بهتري دارد به فرمان اوعمل کنيد . کسي انسان ووجود رابهترازخدا نمي شناسد که بخواهد طرحي بدهد. پرستش به معناي عبادت است وعبادت، بندگي وعبوديت است وعبوديت يعني فرنانبرداري ازحق وعمل كردن به راههايي است كه خداوند براي زندگي گفته است تا به سعادت و كاميابي برسيم .پس پرستش فقط سربرسجده گذاشتن نيست بلکه اينها مقدمه اي است براي فرمانبرداري ازحضرت باريتعالي. .

آيا موجودات بد و شرور هم تجلي خداوند هستند ؟

ما موجودات بد و شرور در خلقت نداريم يعني هر چيزي در ميان مخلوقات و آفرينش خداوند كه شر دارند ،شر آنها نسبي است ، ممكن است براي ما احساس شر باشد در ذات خودشان شر نيستند مثلا كروكوديل و تمساح را مي گوئيد كه شر هستند آيا مي دانيد چه نقشهاي مهمي را اين حيوان در آفرينش دارد ؟ ما هيچ مخلوق شر نداريم ،بلكه شر بهر ه برداري از مخلوق داريم نه مخلوق شريعني مثلا يك انسان جاني را كه خداوند جاني نيافريده است اين سوء برداشت از وجود انسان است كه او را شر مي كند و الا خداوند كه شر نيافريده است پس مسلم آنها هم تجلي خداوند هستند .

آيا صفت ذوانتقام خداوند فقط انعكاس اعمال بد است يا براي اعمال خوب نيز چنين چيزي هست؟

انتقام در مورد نقمت است اگر در مورد اعمال شايسته باشد اين تركيب ،تركيب درستي نيست

چه كسي اسم خدا را خدا گذاشته است ؟

كلمه خدا فارسي است . اسم خدا را ما در فارسي گذاشته ايم. خداوند اسم خودش را به عنوان « الله » معرفي كرده است . اما كلمه خدا را ما معادل فارسي براي الله قرار داديم كه اين هم معادل وترجمه كلمه الله نيست ،خدا مخفف خود ،آ است يعني خود به وجود آمده يعني واجب الوجود واين اصلا معادل كلمه الله نيست. نام الله را خود الله ازطريق وحي به بشر معرفي كرده است. نامهاي خدا اسم نيست. قدري بحث را از سطح سؤال بالاترببريم .اسم گذاري که شمامي كنيد براي اعتبار است يعني مي گوئيد ليوان . اگر از فردا صبح قرار شد به بشقاب بگوئيم ليوان و به ليوان بگوئيم بشقاب اتفاق خاصي مي افتد؟ به فرش زيرپا از فردا بگوئيد ميز و به ميز بگوئيد فرش هيچ اتفاقي نمي افتد چون اين اسامي قرار دادي هستند. اسامي كه براي فرزندانمان مي گذاريم نيزقراردادي است. به كسي كه به دنيا بيايد و عمر زيادي خواهد كرد در كلام عرب مي گويند عمر. عمر يعني كسي كه ان شاء الله عمر زيادي بكند . نعمان يعني كسي بيايد و نعمت زيادي داشته باشد . نامهاي اين چنيني ازباب تفأل به خيراست واينها قراردادي است .مي توانيد اين اسامي را عوض كنيد وهر چه كه دوست داريد بگذاريد . اما اسامي كه خداوند تعيين مي كند قراردادي نيست . اينها حقايقي است كه در قالب اسم به شمامعرفي مي شود مانند لطيف ،خبير،عليم . اينها جلوه ايست از آن جلوات ذات وصفات حضرت حق كه درقالب اين اسمها خدا به شما منتقل مي كند پس نيازي نيست كسي براي خدا اسم تعيين كند چون اينها اسم نيست . اسم گذاشتن يعني كار قراردادي ،خداوند كار قراردادي ندارد خودش را به شما معرفي مي كند .

مفهوم لا اله الا الله و الله اكبر چيست؟

درك اين اذكار خيلي عجيب است . اگر خود كلمه الله اكبر را انسان درك كند و واقعاً به حقيقت الله اكبربرسد و كبريائي الهي را در وجود باور كند هيچ چيزي در نظر انسان مثقال ذره اي اثر و جلوه نمي كند . - دلي كه حور بهشتي ربود و يغما كرد/ كي التفات كند بر بتان يغمايي - اگر يك ذره اي از الله اكبر را حس كنيم هيچ جاذبه اي از اين جاذبه هايي كه انسانها را محو مي كند براي انسان باقي نمي ماند . نه قَدَر قدرت مي ماند ، نه قوي شوكت مي ماند و نه زر ونه زور. اهل دل با الله اكبر به جايي مي رسند كه استغفار از گفتن ها مي كنند. با سبحان الله استغفار مي كنند از چيزهايي كه نبايد بگويند وبا الله اكبر از چيزهايي كه بايد بگويند اسغفار مي كنند. تمام اين ذكر را بگوئيد يعني هرروز41 بار بر ذكر الله لا اله الا هو مداومت داشته باشيد نتيجه اش را امتحان كنيد .

براي درك مقام پروردگار چه توصيه هائي مي كنيد؟

طبعاًبايد با صفات و آيات و اسماء پروردگار آشناشد.

خداوند به عيار سنجي ما چه نيازي دارد؟

خدا به عيار سنجي ما هيچ نيازي ندارد اگر خدامارا در خيلي از صحنه هاقرار ندهد ما از موجودي بانكي خودمان اطلاعي پيدا نمي كنيم يعني با عيارسنجي واختبار الهي داشته هاي ما دراختيارخودمان قرار مي گيرد .

نزديك شدن خدا به پيامبر با تعبير قاب قوسين چه معنايي مي دهد ؟

خدا به پيامبر نزديك نمي شود بلكه جبرئيل به پيامبرنزديك مي شود و پيام خداوند را به پيامبر مي رساند .اگربرفرض اين آيه را به معناي نزديک شدن پيامبربه خداوند بدانيم ، آن نهايت مقام قرب يعني تابش صفات الهي برجان پيامبراست که بيشترين بهره را پيامبرازصفات الهي مي برد .

براي اينکه ذات اقدس اله را آنطور که در شأن هر کسي است نه در شأن او بشود در لحظه لحظه و ثانيه به ثانيه حس و درک کرد و راحت تر بگويم خدا را ببينيم با چشم دل چه بايد کرد؟ همچنين چطور بفهميم که اين چيزي که به ما رسيده است از اوست تا بهتر بتوانيم شکرش را به جا آوريم! اصلاً ديدگاه خود حضرتعالي در اين رابطه را دوست دارم که بدانم و چطور شما ذات اقدس اله را مي بينيد؟

هو معکم اينما کنتم پوشيده پنهان مي روي اندر ميان جان من "بيا و هستي حافظ تو از ميان بردار" "که با وجود تو کس نشنود زمن که منم" نکته مهم طهارت دل خصوصا از کبر و منيت است

چرا خداوند متعال به ما ادراك حضورش را نداده است؟

مگر ما در حضور خداوند نيستيم؟ الان ما در حضور خداييم يعني ما هر چه داريم ديد ما،شنيدن ما، همه چيزها در حضوراو است ما كه بدون حضور خداوند زندگي نمي كنيم ( هو معكم اينما كنتم) اگر مراد حضور ذات است اصلاً ذات خداوند حضور ندارد كه ما بخواهيم اين حضور را بفهميم و اين چيز ديگري است كه اصلا به ذهن كوچك ما در نمي گنجد.

آيا خداوند سبحان هر گناهي را مي بخشد ؟ حتي قتل ،حق الناس و حق الله را؟

آني كه از مجموع آيات شريفه قرآن استفاده مي شود ازيک طرف فرمود( إنّ الله لا يغفرُ أ ن يُشرك به و يغفرُ ما دون ذلك لمن يشاء ) خداوند شرك را نمي بخشد و مادون آن را مي بخشد در بعضي از آيات مي فرمايد ( إنّ الله يغفرالذنوب جميعاً ) اما وقتي هم? ادله وآيات و روايات را كنار هم مي گذاريم اينطوراستفاده مي شود که متإسفانه خداوند حق الناس را(آن چيزي كه مربوط به حقوق مردمان است) به خود انسانها واگذارمي كند اين چيزي نيست كه با استغفار به درگاه خداوند جبران شود يعني گاهي در اصطلاح حقوقي مي گوئيم اين جرم دو وجه دارد يك وجه شخصي دارد و يك وجه عمومي دارد . درحق الناس بعد عمومي گناه را ممكن است خداوند ببخشد اما بعد شخصي آن واگذار به خود انسانها مي شود که بايد درقيامت از گلوي هم در بيايند واين کار خيلي مشكل است چون با خداوند مي شود كنار آمد اما با خلق نمي شود کنارآمد مگر بحث شفاعت و اميد به شفاعت باشد 0

ما در زندگي بر سر دو راهي هاي زيادي قرار مي گيريم ، خدا مي داند ما به اختيار خود کدام راه را در پيش مي گيريم يعني خداوند علمي دارد که انتخاب ما را علي رغم مختار بودن معلوم مي کند. با توجه به اينکه علم خدا تجربي نيست و انسان بر سر هر دوراهي يکبار قرار مي گيرد مي خواهم بدانم چگونه ما به انتخاب خود انتخابي معلوم مي کنيم؟

علم خداوند سبحان به انتخاب شماست نه به منتخب شما. يعني خداوند علم دارد که شما به انتخابتان علم داريد. خداوند علم به انتخاب شما دارد و شما با آن انتخاب هرچه بخواهيد انتخاب مي کنيد. مثل باب مشيت است. خدا مشيت کرده است که شما مشيت داشته باشيد. به عبارت ديگرخدا خواسته است که شما بخواهيد پس مي توان گفت هم خدا مي خواهد هم ما مي خواهيم. اما خدا خواسته است که ما بخواهيم وانتخاب کنيم ومشيت داشته باشيم. ما کاملاً در انتخابهايمان آزاديم و فقط خداوند علم به انتخابهاي ما دارد. به عبارت ديگر علم خداوند از صفات ذات الهي است. صفات ذات خداوند براي ما کار نمي کند بلکه سعه و وسعت اطلاعات و دانش خداوندي را مي رساند نه کارکرد خدا را. خداوند علم دارد من چه کاري انجام مي دهم در عين اينکه من همان کاري را که بخواهم انجام مي دهم، يعني علم خداوند مانع يا مشوق من در آن کار نمي شود.اين دانش گسترده الهي است که اطلاع دارد. بعنوان مثال کسي مغز شخصي را با اسلحه نشانه گرفته و دست خود را روي ماشه قرارداده است ومن ازيک فضائي اين صحنه را مي بينم ،پس به متلاشي شدن مغز او علم دارم ، او شليک مي کند و مغز آن شخص متلاشي مي شود ، آيا علم من او را کشت يا آن گلوله باعث کشته شدن او شد؟ مسلم است که علم من در اين بين هيچ دخالتي نداشته است. اگر او ماشه را نمي کشيد باز من علم داشتم که آن شخص کشته نمي شد. علم خداوند نيز چنين حالتي را دارد. خدا مي بيند که ما درسردوراهي کدام راه را انتخاب مي کنيم، اما ما انتخاب مي کنيم ودخلي به خداوند ندارد. بنا براين علم خدا فعل خدا نيست، پس اين ما هستيم که سر دو راهي انتخاب مي کنيم نه اينکه خداوند براي ما انتخاب کند

ما در زندگي بر سر دو راهي هاي زيادي قرار مي گيريم ، خدا مي داند ما به اختيار خود کدام راه را در پيش مي گيريم يعني خداوند علمي دارد که انتخاب ما را علي رغم مختار بودن معلوم مي کند. با توجه به اينکه علم خدا تجربي نيست و انسان بر سر هر دوراهي يکبار قرار مي گيرد مي خواهم بدانم چگونه ما به انتخاب خود انتخابي معلوم مي کنيم؟

علم خداوند سبحان به انتخاب شماست نه به منتخب شما. يعني خداوند علم دارد که شما به انتخابتان علم داريد. خداوند علم به انتخاب شما دارد و شما با آن انتخاب هرچه بخواهيد انتخاب مي کنيد. مثل باب مشيت است. خدا مشيت کرده است که شما مشيت داشته باشيد. به عبارت ديگرخدا خواسته است که شما بخواهيد پس مي توان گفت هم خدا مي خواهد هم ما مي خواهيم. اما خدا خواسته است که ما بخواهيم وانتخاب کنيم ومشيت داشته باشيم. ما کاملاً در انتخابهايمان آزاديم و فقط خداوند علم به انتخابهاي ما دارد. به عبارت ديگر علم خداوند از صفات ذات الهي است. صفات ذات خداوند براي ما کار نمي کند بلکه سعه و وسعت اطلاعات و دانش خداوندي را مي رساند نه کارکرد خدا را. خداوند علم دارد من چه کاري انجام مي دهم در عين اينکه من همان کاري را که بخواهم انجام مي دهم، يعني علم خداوند مانع يا مشوق من در آن کار نمي شود.اين دانش گسترده الهي است که اطلاع دارد. بعنوان مثال کسي مغز شخصي را با اسلحه نشانه گرفته و دست خود را روي ماشه قرارداده است ومن ازيک فضائي اين صحنه را مي بينم ،پس به متلاشي شدن مغز او علم دارم ، او شليک مي کند و مغز آن شخص متلاشي مي شود ، آيا علم من او را کشت يا آن گلوله باعث کشته شدن او شد؟ مسلم است که علم من در اين بين هيچ دخالتي نداشته است. اگر او ماشه را نمي کشيد باز من علم داشتم که آن شخص کشته نمي شد. علم خداوند نيز چنين حالتي را دارد. خدا مي بيند که ما درسردوراهي کدام راه را انتخاب مي کنيم، اما ما انتخاب مي کنيم ودخلي به خداوند ندارد. بنا براين علم خدا فعل خدا نيست، پس اين ما هستيم که سر دو راهي انتخاب مي کنيم نه اينکه خداوند براي ما انتخاب کند

دوست خردسالي سوال کردندآيا خداوند جسم دارد ؟

خداوند جسم ندارد . جسم يک چيزي است که محدوديت دارد يعني داراي اندازه وطول وعرض وعمق است .اگر خدا بخواهد جسم داشته باشد يعني بايد طول و عرض وعمق داشته باشد يعني خدا محدود وخلق شده است . درحالي که خداوند خالق است و خالق ، آفريدگار جسم است اگر خدا جسم و تجسم داشته باشد ، مجسمه مي شود ومانند خلقش مي گردد وديگرخالق نيست. نمي شود خداهم خالق باشد وهم مخلوق

منظور از عظمت خداوند چيست ؟

منظور از عظمت خداوند ،عظمت صفات وافعال الهي است . هر پديده اي از آيات خداوند را که بشناسيد به همان مقدار به عظمت خداوند از اين بعد آشنا مي شويد يعني راه ورود به عظمت الهي ،شناختن عظمت آيات الهي - چه آيات طبيعي و چه آيات قرآن - است . همچنين سلوك معرفتي و سلوك باطني وآن عرفان دروني و انس با حضرت باريتعالي طبعا عظمت خداوند را براي ما بيشتر خواهد كرد .

آيا از آيه ي ملك مي توان دريافت كه مسير مشيّت الهي از طريق رفتار و اراده انسانها محقق مي شود ؟

مسلما رفتار انسانها در اين مشيت تأثير دارد و اين همان مشيّت تشريعي و قانوني الهي است يعني طبق قراردادهائي كه انسانها رفتارمي كنند به مشيت عمل مي كنند و مشيّت خداوند با اين رفتارها تعيين مي شود نه آن اراده تكويني وجبري و قهر ي خداوند و طبعا خواست انسانها در وقايع ورقم خوردن آن تاثيرگذار است.

با توجه به اينکه خداوند به نداشتن جنسيتِ خود تذکر فرموده، پس چرا خود را در قرآن با صيغه ها و فعلهاي مذکر ياد مي کند؟

اين سؤالي است که ممکن است به ذهن هر مخاطب قرآن بيايد. طبيعي است که خداوند جنسيت ندارد ، جنس آفرين که خودش جنس ندارد. خداوند سبحان مذکر و مؤنث را مي آفريند «يَهَبُ لِمَنْ يَشَاءُ إِنَاثاً وَيَهَبُ لِمَن يَشَاءُ الذُّكُورَ- شوري 49» اما بالاخره حضرت باريتعالي بايد يا يک صيغه اي سخن بگويد يا بايد با صيغه مذکر بگويد (قال) يا بايد با صيغه مونث بگويد (قالت). در زبان فارسي ما صيغه مذکر و مونث نداريم اما در زبان هاي دنيا که دو صيغه مذکر و مؤنث وجود دارد صيغه اي که عموما با آن سخن مي گويند بدون استثناء صيغه مذکر است، اين خصوصيت همه زبانها من جمله زبان عربي است. لذا خداوند هم وقتي مي خواهد به شکل عمومي صحبت کند با صيغه مذکر سخن مي گويد. اصلاً بحث جنسيت نيست ،اين يک بحث ادبي است و ربطي هم به جنسيت ندارد. صيغه مذکر را صيغه غالب يا نُرم و هنجار کلامي مي گويند.

لطفاً در مورد عدالت خداوند سبحان و تقسيم مواهب روي زمين توضيح دهيد ، آيا اينکه کسي در خانواده فقير يا ثروتمند به دنيا مي آيد با عدالت خدا سازگار است ؟

اولاً اصلاً بحث عدالت ربطي به اين موضوعات ندارد ، عدالت آن است که حق کسي به او داده شود اگرحق کسي از او گرفته شد اين ظلم است. آيا هيچکس بر خداوند از اين نوع حقوق دارد که خدا به او نداده باشد ؟ اصلاًً بحث عدل و ظلم در حيطه الهي نيست . ثانياً اين تفاوتها چقدر ريشه الهي دارد و چقدر ريشه الهي ندارد ؟ آيا تقسيم ناعادلانه مواهب الهي در روي کره زمين ريشه الهي دارد؟ بيشتر اينها نتيجه کارهايي است که خود ما انجام مي دهيم .يکي از بيماريهاي رايج برخي از کشورهاي دنيا چاقي است، کار به جايي رسيده است که در اروپا و آمريکا خيلي از مردان هم مبتلا به سرطان پستان مي شوند و آمار مي دهند که اين بيماري در سالهاي اخير 25% رشد داشته است به خاطر آن چربيهاي زائدي که در آن قسمت جمع مي شود درحالي که مشکل خيلي از کشورهاي آفريقايي مثل گينه بيسائو فقر تغذيه و بيماري آنها گرسنگي است. آنها درد پرخوردن دارند واينها درد نخوردن دارند. چه کسي عامل اين کار است؟ آيا قاره غني آفريقا را خدا فقير کرده است ؟ آيا نفت نيجريه و جنگلهاي غني آفريقا و مرکز جواهرات عميق دنيا را به جز آفريقا جاي ديگري دارد ؟ پس چرا بايد قاره آفريقا قاره فقيري باشد ؟ اين دست خداست يا دست خود ما است ؟ يا دست آنهائي است که شلاقها را به پشت آفريقائي ها کوبيدند و پدرانشان را براي بردگي به محله هارلم بردند و اعلاميه حقوق بشر را بر پشتهاي شلاق خورده اين کاکاسياه ها نوشتند؟ اينها دست من و شماست «إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ- رعد11» ما بايد حاکم بر سرنوشت خودمان باشيم و توزيع عادلانه مواهب را روي زمين بجوئيم ودرپي آن باشيم . ثالثاً معلوم نيست در خانواده پولدار متولد شدن نعمت است يا در خانواده فقير بدنيا آمدن زيرا جوجه را آخر پاييز مي شمارند .

چه تفاوتي بين اسماء خداوند و صفات الهي وجود دارد؟

اسماء الهي راه تعريف صفات خداونداست.اسماءالله الفاظي هستند که با آن لفظ ،شما صفات خداوند را مطرح مي کنيد.رحمت صفت خداوند است،کلمه رحيم اسمي است که صفت رحمت را به ذهن شما تداعي مي کند.پس الفاظ وصفات چنين ارتباطي را با هم دارند.(براي توضيح بيشتربه بحث تفسير «بسم اللّه الرّحمن الرّحيم» درسوره مبارکه حمد مراجعه نمائيد).

در مورد وجه الله توضيح دهيد؟

وجه به معناي چيزي است که با آن برخورد مي کنيد. چيزي که دربرخورد اول با انسان ديده مي شود صورت ووجه اوست. خداوند وجه ندارد، ما ذات خدا را نمي بينيم بلکه صفات خدا را مي بينيم. اگر کسي بتواند صفات خدا را دروجود خود جمع کند، مي شود وجه الله. اگر کسي مظهر رحمت، علم، حکمت ومظهر جود خداوند باشد آنگاه مي شود (أَينَ وَجهُ الله الَّذي إلَيهِ يَتَوَجَّهُ الاولياء صلي الله عليک يا بقيه الله) . اين معناي وجه الله در مورد حضرات معصومين است

با توجه به آيه (نَصرُ مِنَ الله وَ فَتحٌ قَريب) چگونه ياري خداوند مي تواند نزديک باشد؟

ياري خداوند مي تواند نزديک باشد هنگامي که ما واقعا از خداوند ياري بخواهيم، اگر ما به طرف خداوند نمي آئيم وپشت ما به خداست و دستمان بسوي حضرت باريتعالي نيست ، چگونه خدا ما را ياري کند؟ قبل ازاينکه شما از عمق دل و با تمام وجود يا الله بگوئيد،ً ياري آمده است، اگر ما موانع را برداريم،هيچ فاصله و مانعي از طرف خداوند براي محبت، ياري، نعمت و هدايت نيست تمام فاصله ها وحجابها از طرف ماست.(تو خود حجاب خودي حافظ از ميان بر خيز)

چرا در كشورهايي مثل آمريكا و آلمان معجزه صورت مي گيرد ؟

مگر معجزه بايد فقط درمشهد مقدس صورت بگيرد ؟ هر كجا بندگان خدا با خدا مرتبط باشند همانجا هم معجزه صورت مي گيرد. مگر معجزه فقط مال ما مسلمانان است ؟ مسيحيان ويهوديان هم معجزه دارند. همه آنهايي كه دلهايشان با خدا ارتباط دارد معجزه دارند . معجزه اختصاص به ما ندارد . وقتي دل صفاي خودش را با خداوند پيدا مي كند آن حالت مي آيد. البته اگر بحث كرامت اولياء خداست طبعاً بايد كسي ولي خدا باشد كه آن كرامت نصيبش بشود اما گاهي خداوند به بندگانش آن لطف خاص خودش را نشان مي دهد واز مسيرهاي ميان بُر هم به اينها لطف مي كند واين موضوع شرقي و غربي ندارد

چرا بايد از خداوند بترسيم ؟

ما ازخداوند ترس به معناي ترس از تاريكي نداريم ما از خداوند خشيت داريم. وقتي سطوت وجايگاه وتوانايي يک مقامي براي شما شناخته مي شود، وقتي عظمت علمي يك شخصيتي براي انسان مشخص مي شود حاضرنيست درحضور اواظهار نظر كند ، مهابت علمي او دهان انسان را مي بندد. خشيت در مورد خداوند سبحان به اين معنا است. وقتي ما عظمت ، جلالت ، مهابت وحق خداوند را بر هستي ووجود وهمه چيز مي دانيم ،پايمان را از گليم خود بيشتر دراز نمي كنيم.

جواني 25 ساله هستم و 6 الي 7 سال است كه پيگير مسئله قضا و قدر و ارتباط آن با عدالت خدا هستم و هنوز به نتيجه نرسيدم در حاليكه كتابهاي بسياري ازاساتيد از جمله استاد شهيد مطهري و ساير بزرگان را مطالعه نموده ام لطفا دراين زمينه من را راهنمايي كنيد ؟

اگرتفسيرتان را از قضا و قدر تعريف کنيد و ارتباط آن را با علم الهي بشناسيد كار تمام است . آيا قضا و قدر به معناي جبريت دراحكام الهي و قوانين وجود است ؟ خير، قضا و قدر به معناي اجراء قانونمندي در نظام هستي و آفرينش است . اگر آب در صد درجه به جوش مي آيد يعني قضاي الهي و اگرآب در صفر درجه منجمد مي شود يعني قدر الهي . قضا و قدر يعني قانونمندي که اين قانونمندي ، يا تشريعي است ويا تكويني است . پس آن بحث قضا وقدري كه ما فكر مي كنيم (الخيرفي ماوقع) اصلا وجود ندارد و ما چنين قضا وقدري نداريم. علم الهي را نيز بايد بشناسيم. علم خداوند ازصفات ذات الهي است نه از صفات فعل خدا. پس اگر از صفات ذات است در فعل ما مدخليتي ندارد. اصلا محدوده كلامي علم خدا مشخص است. آيا خدا بايد بداند كه من تا پايان عمر چه مي كنم ؟ اگر نداند جهل برخدا است و جهل بر خداوند (لايجوز) جايز نيست. آيا آگاهي و علم خدا علت انجام اعمال ما مي شود ؟ خير، علم خدا از صفات ذات الهي است و در فعل ما مدخليتي ندارد. به دليل اينکه اين آگاهي است و آگاهي خداوند زمان ندارد كه لازم باشد 10 يا 20 سال ديگر بگذرد تا خداوند بداند . خداوند لحظه اي كه ما را آفريد تمام زماني که ما با پاي اختيارخود - نه با پاي جبر- طي مي کنيم ديد. هر كجا كه من مي خواهم بروم خدا مي داند كه من به كجا مي روم نه اينكه خدا بخواهد كه من كجا بروم، خدا به من مشيت داده است كه من انتخاب مسير كنم و خدا مي داند كه منتخب من چيست و من چه چيزي را انتخاب كردم و يا انتخاب مي كنم. خيلي اوقات در طول زندگي عينا اين مطلب را مشاهده كرده ايد حال يا انسان داراي حس قوي است يا اينکه خداوند ذهن انسان را ازمسيرهاي ديگري باز مي كند. مثلا مي گوئيد من مي دانم اين موتور سوار به آخر خيابان نمي رسد و بعد هم مي بينيد كه به انتهاي خيابان نرسيد،آيا علم شما موجب اين سانحه و اتفاق بوده است؟ خير، ربطي به هم ندارد. حال اين مطلب را در حد علم خداوند عظيم و گسترده كنيد.( براي توضيح بيشتر به بحث قضا و قدر در تفسير آيه 39 سوره مباركه رعد مراجعه نمائيد).

آيا اين مشيت و تقدير الهي است که انسانهاي زيادي هر سال بدليل جنگ و خونريزي وقتل وجنايت جان خود را از دست مي دهند ؟

گاهي ممكن است اجل قطعي انسانها مصادف باشد با يك سانحه ، زلزله ، سيل ويا يک بمباردمان هوائي. اما ممكن است اين اجل الهي نباشد و همان است که « إِنَّ اللّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ – رعد 11» ما مي توانيم مقدرات خودمان را تعيين کنيم ؛ خيلي از اين حوادث اجتماعي وجنگها را ما انسانها يا براي خودمان رقم مي زنيم و يا رقم نمي زنيم. وقتي آن شهيد في سبيل الله مسير خود را تعيين کرده است (زنده جاويد کيست كشته شمشير دوست) وسر را در كف گرفته و با تمام ميل مي رود معلوم است كه چه مسيري را طي مي كند( تو مكن تهديدم از كشتن كه من تشته زارم به خون خويشتن). عكس آن هم وجود دارد. گاه نتيجه بعضي از خفتها و ذلتها وخواريها وتن به استبدادا واستعمار دادن ، گردن كشي مستبدان وسلطه گران عالم بريک قوم وملتي مي شود و در اين ميان قرباني هائي هم خواهند داد. پس مردن انسانها دراين حوادث گاه دست خود آنها است و گاه ممکن است واقعا همان اجل الهي باشد. پس هر دو شکل آن وجود دارد واستبعادي هم ندارد.

آيا چنين حديثي داريم كه راههاي رسيدن به خداوند به عدد انسانها ست ؟

در هيچ مأخذ حديثي ما چنين سخني را از معصوم نداريم که (الطرق الي الله بعدد انفاس خلائق) اين جمله جزء احاديث ائمه و پيامبر نيست بلکه جزء احاديثي است که در مؤاخذ صوفيه (مثل رساله قُشيريه، كشف المحجوب علي بن عثمان جُلّابي هُجويري ،فيه ما فيه ومکتوبات مولوي) ديده مي شود ومأخذ حديثي در منابع ما ندارد. اما منهاي حديث بودن آيا اصلاً اين جمله درست است يا نه؟ اگر مراد اين باشد كه خداوند براي هر انساني بسوي خويش راهي قرار داده است و همه انسانها مي توانند مستقلا به سوي خدا حرکت کنند اين معناي درستي است اما اگر مراد اين باشد كه هر كسي از هر طريقي كه خواست مي تواند به خداوند برسد اين مطلقاً صحيح و قابل قبول نيست و با صراط مستقيمي که خداوند تعريف كرده است نمي سازد « وَأَنْ اعْبُدُونِي هَذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِيمٌ – يس61» .

اينکه قرآن مي گويد خداوند از روح خود در آدم دميد آيا منظور اين است كه خداوند روح دارد ؟

خداوند روح ندارد كه پاره اي ازآن را جدا کند ودربدن آدم بريزد، تعبير روحي مثل ارضي وسمائي وبيتي است. خداوند به ابراهيم واسماعيل مي گويد بيت من را پاکيزه کنيد« وَعَهِدْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَن طَهِّرَا بَيْتِيَ – بقره 125 » اين (ي يعني من) به اين مکان شرافت مي دهد يعني توجه خداوند به اين زمين واين مکان فوق العاده است . خداوند قابل تجزيه نيست که پاره اي از روح او جدا شود وبه آدم داده شود. خداوند روح را مي آفريند« ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ- مومنون 14» انشاء يعني آفرينش. پس روح ما مخلوق خداست لذا نمي تواند جزء وجود خدا باشد. به دليل آن شرافت وسرمايه گذاري وآن خصوصيات وويژگيها ئي که خداوند به اين جان تپنده آدميان بخشيده است واين ظرفيتهاي بالائي که دراين جان ونفس انسان وجود دارد وبه دليل اينکه خداوند مستقيم اين روح را به آدميان مي دمد (خمرت طينة آدم اربعين صباحا ) تعبيربه روحي مي شود.

اگر خداوند از رگ گردن به ما نزديك تر و از مادر مهربان تر است پس چرا ما را به آتش مي اندازد ؟

وجود انسان با طاعت الهي ارزش دارد و خداوند نسبت به انسانها يي كه مطيع حق باشند ، مهربان تر از مادراست و انساني كه عاصي ومتمرد ودشمن خدا باشد ارزشي ندارد. ابوالعلاي معري بعنوان اعتراض گفت(يدٌ بخمس مأينٍ عسجدٍ وديت/ما بالها قطعت في ربع ديناري)(چرا اين دستي که ديه آن برابربا نصف ديه يک انسان کامل است براي ربع ديناري آن را دراسلام قطع مي کنند)سيد مرتضي درجوابش گفت(عزالامانه اعلاها وارخصها/ ذل الخيانه فافهم حکمه الباري)(اين دست وقتي آن قيمت را داشت که درطاعت خداي متعال بود وقتي ازطاعت خدا به طاعت شيطان رفت قيمت آن برابرقيمت شيطان مي شود). وقتي دروجود ما خداباشد ارزش ما الهي است وقتي دروجود ما شيطان باشد وجود ما شيطاني مي شود. اين ما هستيم که يا آتش مي افروزيم ويا جنت آباد مي کنيم. اين مسيري است که خداوند تعيين کرده است

اگر خداوند از رگ گردن به ما نزديك تر و از مادر مهربان تر است پس چرا ما را به آتش مي اندازد ؟

وجود انسان با طاعت الهي ارزش دارد و خداوند نسبت به انسانها يي كه مطيع حق باشند ، مهربان تر از مادراست و انساني كه عاصي ومتمرد ودشمن خدا باشد ارزشي ندارد. ابوالعلاي معري بعنوان اعتراض گفت(يدٌ بخمس مأينٍ عسجدٍ وديت/ما بالها قطعت في ربع ديناري)(چرا اين دستي که ديه آن برابربا نصف ديه يک انسان کامل است براي ربع ديناري آن را دراسلام قطع مي کنند)سيد مرتضي درجوابش گفت(عزالامانه اعلاها وارخصها/ ذل الخيانه فافهم حکمه الباري)(اين دست وقتي آن قيمت را داشت که درطاعت خداي متعال بود وقتي ازطاعت خدا به طاعت شيطان رفت قيمت آن برابرقيمت شيطان مي شود). وقتي دروجود ما خداباشد ارزش ما الهي است وقتي دروجود ما شيطان باشد وجود ما شيطاني مي شود. اين ما هستيم که يا آتش مي افروزيم ويا جنت آباد مي کنيم. اين مسيري است که خداوند تعيين کرده است

از كجا بفهميم كه آزمايش الهي در گذشت كردن است يا دررسوا كردن ؟

هميشه عفو و اغماض در صورتي تکليف است که بدنبال آن اصلاح بيايد «ومن عفي واصلح فاجره علي الله»اگر عفوشما همراه با اصلاح است وظيفه عفو کردن است اما اگرعفو کردن بد را بدتر كند واين ظالم فردا گريبان ديگري را گرفت شما مقصريد که گذشت کرديد(ترحم برپلنگ تيز دندان/ ستم باشد به حال گوسفندان)

اينکه قرآن مي گويد سنت خداوند تغيير ناپذير است به چه معنا است ؟

سنت هاي الهي يعني همان قضا و قدر . يعني همان قوانيني که خداوند در جامعه تثبيت کرده است، آنها ثابت است و تغييرنمي کند. مرگ از سنتهاي خداوند است. يعني در ميان تمام جوامع مرگ حاکم بوده است ودر جامعه ما نيزحاکم است. سنت خداوند محکوميت ظالم است. هميشه ظالمان در جامعه محکوم اند. سنتهاي الهي آن قوانين کلي است که خداوند در تمام اعصار تثبيت کرده است

شخصی می گوید من خدا را قبول دارم ولی او را نمی پرستم تکلیفش چیست؟ اعمالش خوب است آیا او جهنمی است؟

اگر کسی خدا را قبول داشته باشد اما او را نپرستد با قبول نداشتن هیچ فرقی ندارد. خداوند در قرآن می گوید: «لله علی الناس حج البیت فمن کفر فان الله غنی عن العالمین» (برای خداست بر دوش مردم حج خانه خدا اماکسی که کفر بورزد خدا از او بی نیاز است (و از حج او هم بی نیاز است)) تمام علما در اینجا می گویند: فَمَن کَفَر یعنی فمن تَرَکَ. خدا حج را خواسته است، اگر کسی حج را قبول داشته باشد اما بگوید نمی روم با کسی که حج را قبول ندارد هیچ فرقی ندارد. به جای نهادن چه سنگ و چه زر. اگر کسی خدا را قبول دارد اما طاعت او را قبول ندارد، بندگی و پرستش او را قبول ندارد، با قبول نداشتن خدا چندان تفاوتی نمی کند. میشود همان مکتب بت پرستی، خالق هست اما پروردگار نیست، وقتی عبادتش نکنیم نتیجه و فایده ای ندارد.

آیا اراده خداوند بر کار محال قرار می گیرد؟

اگر این مسأله را از جهت عقلی بررسی می کنیم باید بگوییم که: آیا خداوند سنگی میافریند که خودش نتواند بردارد؟ امری را که خداوند حکم به محال بودن آن کرده است به این معناست که اراده الهی بر آن تعلق گرفته که امری محال باشد، پس اراده ای قبل از این اراده هست. امر محال یعنی آن که خداوند براساس قواعد خودش محال قرارش داده است.

پروردگار عالم حتما می‌دانسته است که آدم یک روزی مرتکب جنایات متعدد می‌شود ولی از ابتدای خلق عالم به ملائکه فرمود من موجودی خلق می‌کنم که اشرف مخلوقات است حال علت و هدف اصلی خلقت عالم چیست؟

ما این تعبیر را در جایی ندیدیم که خدا بگوید اشرف موجودات. «انّی جاعلٌ فی الارض خلیفه»، آن را خلیفه قرار می‌دهم. همین. یعنی در همین کلمه هدف هم نهفته شده است. یعنی انسان می‌آید که خلافت کند، هدفش از آمدن این است. استعداد آن را هم دارد. یعنی هم توانایی در اوج علم، عقل، فضل، استعداد فشرح الله صدره. همه چیز دارد و دست خودش است، هم می‌تواند پشت پا بزند هم شکوفا کند. اگر این‌ها شکوفا شوند می‌شود خلیفه، و خلیفه شدن یعنی استخلاف و جانشینی از صفات خداوند در عالم هستی و در زمین، یعنی همانطور که خدا عزیز و علیم و حکیم است، این انسان در حدّ مخلوق می‌تواند عزیز و حکیم و علیم شود، بعد که به وجودش نگاه کنید هدف از خلقت را می‌فهمید و می‌گویید صلّی الله علیک یا ابالحسن یا امیر المومنین که می‌شود انّی جاعلٌ فی الارض و این هدف خلقت است.